حكيم زجاجى
1279
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بدانسان كه مغز آمد از وى برون * بيفتاد سرگشته در خاك و [ خون ] درآمد به كين بندهاى همچو گرد * سر تاجدارش ز تن دور كرد دريغ آن سهى سرو بالاى شاه * دريغ آن رخ همچو تابندهماه دريغ آن جهاندار خسرونژاد * كه دادند چون خاك جانش به باد به دردم از اين گنبد سرنگون * كه چون آسيايى است گردان به خون نياسايد از كشتن و سوختن * چه خواهد از اين آتش افروختن به دردم از اين اختر شومدست * نه خسرو بماند ، نه خسروپرست چو مىآيد از خاك ره بوى مشك * به آزرم نه « 1 » پاى بر خاك خشك كه آن خاك زلف نگارى بود * گل عارض شهريارى بود سرشكى است كز چشم ابر بهار * براى من و تو روان است زار مباش ايمن اندر سراى فريب * به ياد آر چون بر فرازى ، نشيب چو با راحتى ، رنج را ياد كن * چو غمگين شدى طبع را شاد كن نكونامى اندوز اگر عاقلى * ره راستى رو اگر مقبلى مكن زور بر مردم زيردست * مبر هرزمان سوى شمشير دست نوازش كن افتادگان را بپاى « 2 » * ممان تا درآيد به كلى ز پاى مخور آنچه دارى به درويش بخش * كز آنجا شما را رسد بيش بخش چو شد كشته آن خسرو بىهمال * به پيش تكش بازگفتند حال بباريد از ديده خونين سرشك * كه دردى پديد آمدش بى . . . . . . . بترسيد و بد جاى ترسيدنش * كه بايست آن روز ، بد ديدنش نبد راضى از كشتن شهريار * و ليكن چه چاره كه برگشت كار برآنم كه گر زنده در لشكرش * بديدى ، نبريدى از تن سرش نه بركندى از بيخ سروى بلند * نكردى بر آن نامبرده گزند و ليكن همين بود او را زمان * چو روزش درآمد ندادش امان بباريد بر خاك خون همچو ميغ * بلى در كف شاه بشكست تيغ در آندم كه آن رزم پيوسته شد * كميتش به ده جايگه خسته شد
--> ( 1 ) بادرم نى ( 2 ) كانرا مپاى