حكيم زجاجى
1274
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
جوانى عجب نرم و آهسته بود * ز زين اندرون سر و بن رسته بود از آنجا بشد نيم فرسنگ راه * به زير آمد از اسب فرخنده شاه همىگفت كاين چرخ ناسازگار * نشد رام با كس يكى روزگار كه بازش اسير زمانه نكرد * دلش تير غم را نشانه نكرد طلايه برون كرد چندى سوار * برفتند پوينده مردان كار برفتند و ديدند خيلى عظيم * پرانديشه گشتند از آن ترس و بيم سپيده بر شاه بازآمدند * چو نزديك طغرل فراز آمدند بپرسيد خسرو از ايشان خبر * درون دل از غصه زيروزبر بگفتند كاى خسرو كامياب * جهان بود پرآتش تيزتاب به هرجا برافروخته صد هزار * چو بر آسمان اختر تابدار به اندازهء آتش ار لشكر است * از اين جاى برگشتن اولىتر است همىگفت كاى شاه با جاه و آب * قراختايى است آتش تيزتاب ز آتش بشايد شدن در گريز * تو بر آتش از تيغ كين آب ريز ز بيماند آن آتش افروخته * در آتش بود دشمنت سوخته همىبست دست قضا نقش خويش * همىبرد شخص قدربخش خويش پراكنده مىگفت هريك سخن * نه سر بود پيدا كسى را نه تن خزان بود باغ شهى را مگر * كه افتاد آن خلق بر يكدگر زبان سران در دهان لال بود * پريشان جوابى از آن حال بود سرافراز طغرايى بىقرين * كه بد نام عثمان ، لقب شمس دين ز تبريز بد نسل آن كامياب * وز او رونق نسل زين الكتاب دو سر چارپا داشت زينى روان * يكى استر و ديگر اسبى جوان بر اصطبلش آن هردو در شب بمرد * خبر ز آن يكى تن بر خواجه برد بد آمد جهانديده را آن به فال * به دل گفت شد لعل رخشان سفال يكى گفت كاى خواجهء پرهنر * فداى تو رفتند آن هردو سر ز تو چشم بد اين زمان دور شد * همان شمع اقبال پرنور شد در آن شب كسى را كه بد سيم و زر * نهادند بر استر باربر بكردند يكسر ز پنهان به راه * چو ز آن كارها گشت آگاه شاه