حكيم زجاجى

1271

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بگفتند با شاه ، باور نكرد * سخن در دلش هيچ سر برنكرد نبد مانده اقبال را زور و تاب * همىخواست افتادن از جوى آب بريدى بيامد به شب نزد شاه * كه آمد ز سمنان فراوان سپاه برآنم كه قتلغ بود پيش رو * ز پس مىرسد لشكرى نوبه‌نو ندانيم ، گفت اين سپه را قياس * ز انبوهى افتاد در دل هراس جهانى از اين هول دلخسته‌اند * كه از پيش و پس راه‌ها بسته‌اند به نزديكى مرغ از آن بوم‌وبر * هماى طرب را ببستند پر چو بشنيد طغرل كه آمد سپاه * برون زد هم اندر زمان ، بارگاه نبد اندر آن خيل رخت و بنه * ستاده همه سركشان يك تنه به ده نامبرده ، يكى خيمه بود * ز انديشه مردم سراسيمه بود نبد رخت و انبوهى چارپاى * شده جملهء خلق را تيره‌راى به هرخيمه‌اى در نشيب و فراز * به يك جا دو تن بد نشسته به راز ميان بسته يكسر براى گريز * نه مطبخ بد آنجاى و نه آبريز نه مطبخ نه مبرز نه آتش نه دود * چه مردم چه لشكر ، بدانجا كه بود از آن باخبر شاه و برمىشگفت * يكى از سر خشم چيزى نگفت بدانجا كه بد گنبد نامدار * شهنشاه بن وشمگير سوار نه آگاه سلطان ز كار تكش * كه آمد چنان شاه برترمنش گمان برد آن شاه مشكين‌نفس * كه ايناج و خيل عراق است و بس گر آگاه بودى ز سلطان تكش * نكردى بدان جنگ جستن كشش به دل گفت باشند خوارزميان * گروهى بدين جنگ بسته ميان اگر طغرل آگاه بودى ز كار * نرفتى و برگشتى از كارزار فتاد اندر آن مردمان اضطراب * در آن دولت آمد پديد انقلاب به هرگوشه هرتن سرى مىكشيد * ز كينه نهان خنجرى مىكشيد در آن خيل شد هول و وهنى پديد * خرد از دل جمله شد ناپديد چو برگشت اقبال و دولت نماند * كسى را كه اسبش نكو بد براند گروهى نهادند رخ بازپس * نماند از فرومايگان هيچ‌كس تنى چند ماندند خاصان شاه * دگر بازگشتند پنهان ز راه