حكيم زجاجى
1268
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
تو را طالعى هست شاها قوى * بكن طالع خويش را پيروى برو كامران ملك عالم بگير * كه با توست كيوان و بهرام و تير چو شد اختر آل سلجوق كند * برآراى لشكر برو تيز و تند به روز همايون روان شد سپاه * برون آمد از شهر خوارزمشاه روان گشت با راى روشن به رى * سما بر زمين بانگ مىزد كه هى سپه بود بيش از دوره چل هزار * ببسته ميان از پى كارزار بفرمود سلطان عالم چو دود * كه آن راهها را گرفتند زود ز مردى ببستند بر باد راه * زمين بود از گرد لشكر سياه بيامد چنين تا به سمنان رسيد * بزد بارگه ، سايهبان بركشيد وز اينروى طغرل از آن بىخبر * نهاده به ناز و به آرام سر اتابك ابو بكر باآفرين * رسولى فرستاد باداد و دين به نزديك طغرل به سرحد رى * ز فتحى كه بودش به نزديك خوى شكسته بد او لشكر ميرمير * گرفته بسى سركشان را اسير بيامد ظهير آنكه از طوس بود * يكى مرد با نام و ناموس بود بيامد بر شاه طغرل به ناز * سخن گفت با شاه عادل به راز بر او بناى مودت نهاد * ز پيوند با شه سخن كرد ياد دو دخت خردمند بد شاه را * كه طعنه زدى هريكى ماه را طلب كرد از شه چنان دخترى * كه بودى فروزنده چون اخترى ز بهر ملك ازبك نامدار * به دو داد دختر شه كامكار گزين شمس طغرايى بىهمال * كه بد خواجهاى خوب و با جاه و مال به نزديك سلطان سرافراز بود * به دو ديدهء مردمى باز بود كشيدى جوانبخت طغراى شاه * و ليكن وزيرش بدى در پناه نبودش به عالم عديل و نظير * به ده پايه ز او زير بودى وزير به كار اندرون از فلك برده دست * برآورده در كار ميران شكست چو خورشيد بالاى چار آسمان * به سر بر همىداشت چرخش كمان ورا شاه طغرل چو جان داشتى * دمى از خودش دور نگذاشتى بر طغرل نامجوى آب داشت * ورا دمبهدم شاه برمىفراشت