حكيم زجاجى
1262
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
زنى را كه ز اينگونه مردى ز پاى * درآورد ، بودى به پردهسراى نشاندى پس پرده او را به ناز * نترسى از آن بدرگ چارهساز برون آمد از دخمه شه خستهدل * بياورد پيراهن شه قزل بينداخت پيش زن نابكار * به دو گفت كاى گبر ناهوشيار چرا كردى اين كار بد ، بازگوى * جوابش چنين داد آن خيرهروى كه بهر تو كردم من اين كار من * كه بودم شما را به جان يار من به دو گفت طغرل كه اى بدسگال * مرا كى كنى ، بازگو ، پايمال براى كه خواهى مرا كشت باز * بگفت اين و شد كامران بر فراز زهى از كمان باز كرد آن دلير * همان شربتى كرد پرزهر ، شير فرستاد نزديك زن شهريار * يكى ز اين دو گفتا بكن اختيار ز بيم روان زهر بر كف نهاد * فروبرد زن جان شيرين بداد مكن قصد مورى به دل آشكار * كه ناگه زند بر دلت گرزه مار اتابك ابو بكر چون مشترى * ببرد از ميان تاج و انگشترى سوى نخجوان رفت مانند باد * در آن بوموبر تاج بر سر نهاد شهنشاه طغرل به كهرام بود * گرفتار چون مرغ در دام بود به كهرام شد نامور سيف دين * سرافراز محمود با آفرين بشد بدر دين مير زنهار زود * در آن كار با سيف دين يار بود به كهرام بد سرورى كوتوال * ورا هردو كردند اندر جوال سرافراز طغرايى نامور * بسى سعى كرد از پى تاجور ز بو بكر بودند آزردهدل * به ايام عمش اتابك قزل از اينروى آن هرسه گشتند يار * به كهرام رفتند و بربست بار ز پانصد چو بگذشت هشتاد و هشت * فرود آمد از كوه طغرل « 1 » به دشت . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * فلك همدم و بخت و اقبال يار سرافراز طغرايى دينپناه * در آن راه مىرفت با پادشاه بريدى يكى نيم فرسنگ راه * بخواندى يكى قطعه از بهر شاه
--> ( 1 ) طغرل به سبب اهتمام حسام الدين سپهسالار و سيف الدين محمود و غيرهما از محبس بيرون آمده . حبيب السير ، ج 2 ، ص 535 .