حكيم زجاجى
1259
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بگفت اين و بنمود با شاه زهر * ز گيتى مرا گفت اين است بهر تو خواهى بكش ، خواه آزاد كن * به دانش سراى دل آباد كن ببخشود بر جان او شهريار * به دو گفت كاى مرد ناخوبكار برو ز اين ميان و سر خويش گير * به كژى مرو ، راستى پيش گير بدانست آن خواجگان را بكشت * ز روى كرم كرد بر كار پشت چو اين بشنوى ، ز اين سخن پند گير * به هركار تيزى مكن همچو تير نگه كن به حلم جهاندار شاه * مپيچان دل و ديده از رسم و راه به كار اندرون صابرى پيشه كن * ز باد افرهء ايزد انديشه كن روان ورا آفرينها فرست * كه شاهى بد او عاقل و تندرست دلش را كرم بود و با حلم يار * كه يابد به گيتى چنان شهريار قزلارسلان خسروى بد كريم * نكوخلق و خوى و حليم و رحيم به بالاى او سرو نازان نبود * نظيرش كس از سرفرازان نبود قزلارسلان را زنى بود شوم * ز افسون او سنگ خارا چو موم نبودى دلش راست با جفت خويش * بدانديش او گشت آن زشتكيش يكى مرد بد پيش درگاه شاه * ز تلبيس ابليس گم كرده راه چو آرام بگرفت يكسر جهان * فلك فتنهاى داشت اندر نهان همىخواست كان فتنه آرد پديد * بد آن قفل را جان خسرو كليد نگه كن بدين كسوت سحر تفت ( ؟ ) * ز پانصد چو بگذشت هشتاد و هفت زن بدكنش مرد را پيش خواند * سخن گفت و درّ و گهر برفشاند به سيم و سخن مرد را رام كرد * ز زر دانه و از سخن دام كرد به بدرگ پس از سيم سوگند داد * سر هردو اين جايگه شد به باد ز شعبان گذر كرده بد پنج روز * كه شد تيره آن شمع گيتىفروز برفت آن بدانديش مرد سترگ * كز اين گردشش مرد مانند گرگ كه بودند سرهنگ درگاه شاه * بپيچيد آن بدرگان را ز راه قزلارسلان داشت قصرى به باغ * گل سرخ در وى چو روشن چراغ مى ناب مىخورد در بوستان * نشسته به كام دل دوستان برآورده آواز رامشگران * دماغ از مى ناب گشته گران