حكيم زجاجى

1253

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كه از قول خود نگذرد شهريار * كند آنچه گفتست با بنده كار قضا و قدر مرد را گرم كرد * دل شاه را در زمان نرم كرد به دو داد شه مادر خويش را * نديد آن دلاور پس و پيش را ببستند آن عقد « 1 » و دل شاد شد * هم اندر شب آن مير داماد شد دوم روز مانندهء فيل مست * بر شاه شد كرده رنگين دو دست فروزنده چون از فلك مشترى * نهاده در انگشت انگشترى چكان آب از موى مرد دلير * بغريد خسرو به كردار شير به دل در ورا غيرت آمد پديد * به هيبت در آن كامران شير ديد به جاندار گفتا بزن گردنش * بزد تيز و افكند در خون تنش جمال اىابه بانگ و فرياد كرد * به بدنام شاه جهان ياد كرد بفرمود كردن ورا ريزه ريز * در آن‌دم كه شد شاه داننده تيز بريدند از تن سر آن دلير « 2 » * فكندند بيرون در آن داروگير قزل‌ارسلان خسرو از ناگهان * بشد با سپه تا به كرمان‌شهان بدانجا فرود آمد آن شهريار * در آن بوم‌وبر كرد چندى قرار وزير قزل‌ارسلان بد عزيز « 3 » * ز شه دور شد از پى مال و چيز بپيچيد دستور از شاه سر * وز آن كرد در كار ناگاه سر به اول محرر بد آن بدنشان * به ديوان آن شاه گردن‌كشان سرانجام در سلك « 4 » دستور شد * در آن كار بدپيشه مغرور شد بر او بىوفايى مبارك نبود * به خاكش فروبرد چرخ كبود مگردان درون از ره خويشتن * مشو بىوفا با شه خويشتن اگر هوش دارى وفادار باش * به آزرم شو ، دور از آزار باش ز ناگاه طغرل به تبريز رفت * به رتبت فزون‌تر ز پرويز رفت اتابك « 5 » علاى مراغه چو باد * بيامد بر طغرل پاك‌زاد

--> ( 1 ) عقل ( 2 ) دو مير ( 3 ) وزراى او صدر الدين المراغى ، . . . عزيز الدين . راحة الصدور ، ص 331 . ( 4 ) ملك ( 5 ) علاء الدين خداوند مراغه به خدمت سلطان رسيد . راحة الصدور ، ص 347 .