حكيم زجاجى

1231

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به شهر صفاهان چو باد بهار * بيامد سپاهى گران از تتار دو مير سرافراز با آن سياه * يكى جنتمور « 1 » همچو شيرى سياه دوم بود نوئين اعظم « 2 » به‌جاى * سرافراز با قوت و عقل و راى بيامد سپاه مغل ناگهان * برون رفت خوارزمشه ز اصفهان به هم بازخوردند هردو سپاه * كشيدند صف چون دو كوه سياه كمان‌ها كشيدند از هردو روى * به تير از يلان خون روان شد چو جوى ز ناگه برآمد يكى تندباد * ندارد كسى ز آن نشان باد ياد سيه شد زمانه ز گرد و غبار * هوا گشت از هركران سنگ‌بار ز خاك سيه چشم‌ها گشت كور * ربودى ز جا باد مرد و ستور سيه شد جهان از كران تا كران * پراكنده گشتند نام‌آوران ز قلب اندرون رفت سلطان برون * سر رايت خسروى شد نگون سپاه مغل قلب و بنگاه را * ببردند دست چپ شاه را اميرى ز خوارزم ز آن‌سان كه خواست * بزد بر مغل ، شد زبون دست راست ز تاريكى و باد و از گرد و خاك * ندانست كس از بلندى مغاك ز رزم اندرون جنتمور بازگشت * به رفتن بجا تيز انباز گشت برفتند از آنجا به نزديك آب * نكردند اندر گذشتن شتاب سپاه مغل را از آن كاركرد * سرافراز قاآن گنه‌كار كرد بفرمودشان تا هم آن جايگاه * بباشند تا خود چه آيد ز شاه كند پست يا برفرازد به مهر * ببودند تا بر چه گردد سپهر اميرى ز سلطانيان كشته شد * در آن رزم از او بخت برگشته شد دگر ز آن دو لشكر نشد كشته كس * چو گشتند هردو سپه بازپس جهاندار سلطان شه كامياب * شبى ديد ازبك ملك را به خواب بپرسيد از او خسرو شيرمرد * كه با تو خداوند عالم چه كرد چو كشته شدى اندر آن داروگير * به فردوس جاى تو شد يا سعير به شه گفت آن خستهء روزگار * كه چون من شدم كشته در گيرودار

--> ( 1 ) در اصل چند مر كه شايد جنتمور باشد . ( 2 ) افسر پادشاهى بر سر نهاد بايجو نويان را با سپاه بىكران . . . حبيب السير ، ج 2 ، ص 338 .