حكيم زجاجى
1222
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
گذشتند از آب جيحون چو باد * ندارد از آن خيل گردون به ياد برفتند نزديك خان كامكار * ز راه تبت تا ديار تتار ز رفتار تاتار دل كام يافت * پس از مدتى عالم آرام يافت اتابك به حصن طلى ( ؟ ) رفته بود * ز دل گرد اندوه و غم رفته بود غلامى كه سغديش مىخواند شاه * برفت و بياورد بىمر سپاه بروبوم شهر و ولايت بسوخت * ز خشم و ز كين آتشى برفروخت نهاد آن نكوهيده بر درد زاغ * نه پاليز ماند آن بداختر نه باغ چه فتنه كز آن بدرگ آمد پديد * شد از هرتنى كام دل ناپديد به بيخورگان ( ؟ ) و مراغه شتافت * از او هرتنى بىكران رنج يافت اتابك سپاهى گران كرد راست * روان كرد با خيل از آنسان كه خواست بيامد بداختر صفى بركشيد * وز آن شاه گردنكشان سركشيد چو ازبك به رزم اندرون گشت تيز * بشد بندهء بىوفا در گريز گريزان بداختر به تبريز گشت « 1 » * ز پرويزن ديده خونريز گشت بر جفت ازبك شد آن بدگهر * ببوسيد خاك در آن بىهنر به زنهار بگشاد بدرگ زبان * زنى بود پردانش و مهربان به مرد نكوهيده زنهار داد * در آن كار دانسته زن بار داد بيامد اتابك به تبريز باز * دگرباره اين گردش تيزتاز به بازى برآورد صد گونه رنگ * گهر بر درآورد ناگاه سنگ به آران شد ازبك تهى كرد جاى * به تبريز بد بانويى دلرباى بد او دختر طغرل ارسلان * زنى بود از جمع روشندلان دو ره ده « 2 » چو بر ششصد « 3 » افزود سال * دو بالاى آن گير اى بىهمال شد از دودهء ايلدگز رنگوبوى * بيفتاد آب سعادت ز جوى ز هندوستان پور خوارزم شاه * برون آمد و كرد گيتى سياه به بغداد بگذشت مانند دود * از او خلق را رنج و محنت فزود دقوق « 4 » آن سرافراز بستد به جنگ * بباريد بر خستگان تير و سنگ
--> ( 1 ) رفت ( 2 ) دو ده ( 3 ) شصت ( 4 ) بعضى نواحى دقوق را غارت كرد . تحرير تاريخ وصاف ، ص 177 .