حكيم زجاجى

1206

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

نيايد از آن شاه ديگر مهى * سرش گشت از مغز و دانش تهى همىلرزد آن دست ، دل پراميد * نه از باد ، از باده خوردن چو بيد نه اين است آيين شاهنشهان * خرابى پذيرد سراسر جهان نشايد به مستى جهان داشتن * ببايد يكى سر برافراشتن به رفتن مگر كان شه كامياب * درآيد چو تو رفته باشى ز خواب خبر شد از اين فتنه‌ها تاختن * كند كرج از ابخاز درباختن گرفتند ناگاه شهر مرند * به كرج از مسلمان اسيران برند به دهخوارقان نيز رفتند تيز * گرفتند آن را به جنگ و ستيز ز مستى و از غفلت شهريار * فتاد آتش فتنه در هرديار مسلمان ز گرجى به خاك اندرون * فلك آسيايى است ، گردان به خون ملك را سر كوشش و جنگ نيست * به گوشش جز از نالهء چنگ نيست به دست اندرش خون دل شد شراب * همىنالد از غفلت شه غراب چو بشنيد اىتغمش بىنظير * برآراست با لشكرى شيرگير سپاه گران جمع كرد و براند * بدان‌سان كز آن آسمان خيره ماند ملك ازبكش آن زمان پيش بود * ز كار برادر دلش ريش بود چو نزديك اوجان بيامد به گشت * به نزد برادر ره اندر نوشت بيامد به نزد ابو بكر شاه * ببوسيد دست برادر پگاه فرستاد گوينده‌اى نامور * امير دلاور بر تاجور كه من آمدم تا چه فرمان دهى * تو شاه جهاندارى و من رهى اگر سوى كرجم فرستى چو گرد * روم تا ببينى ز من كاركرد وگر ز آن كه گويى كه بر گرد زود * از اينجا به بالا شوم همچو دود مثالى بفرماى و فرمان فرست * دلم دردمند است ، درمان فرست كه تا امر شه را ببندم كمر * سرافراز گردم به هربوم‌وبر چو آمد بر نامبرده پيام * ز مستى كه بد آن شه خويش‌كام ندادش جوابى به‌هنجار باز * پراكنده گفت آن شه سرفراز كه اىتغمش اكنون به جايى رسيد * كه بر چرخ گردان لوايى كشيد سپه كرد و آمد بدين بوم‌وبر * ز امر و ز فرمان برون برد سر