حكيم زجاجى
1203
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
سرانجام از مجد عيسى دمار * برآورد گردون شوريدهكار سوى آسمان رفت عيسى روان * از اين غم دلم مىشود ناتوان چه گويم كز اين گفتنم نيست سود * ز گفتن مرا درد خواهد فزود ابو بكر چون اندرآمد ز خواب * خيالى بد اندر دل كامياب ز يك تن بپرسيد حال وزير * چنين گفت با شاه روشنضمير كه عيسى هم امشب ، بقاى تو باد * سر اختران زير پاى تو باد بكشتند او را به فرمان تو * كه پيچيده بد سر ز پيمان تو چنان مضطرب شد شه كامياب * كه آن دم نبودش مجال جواب در بار بربست شاه جهان * رخ از مهتران كرد جايى نهان نبد بار كس را برش هفت روز * به هشتم چو بفروخت گيتىفروز نديمى ز ناگه درآمد برش * ثنا گفت از آنسان كه بد درخورش چنين گفت كاى شاه يزدانپرست * ز چنگ اجل گبر و مؤمن نرست محمد بمرد اى شه بىنظير * چه باشد اگر مرد عيسى وزير تو اين مرد را نيك يا بد شمار * برون نيست اى كامران ز اين دو كار نبى گير او را اگر نيك بود * وگر بد ، به ياد آر مات اليهود يكى رفت ، آيد بلنداخترى * چو عيسى شده گم ز كون خرى مشو تند از اين بيش ، آرام گير * ز دست سمن ساعدى جام گير به كار اندرآمد ، ملك جام خواست * مى راوقى ز آن گلاندام خواست سران سپه عيشساز آمدند * چو بخت از در شاه بازآمدند نشستند با شاهد و شمع و جام * نماند از آنروز الا كه نام ز مى فتنه مىزايد اى هوشمند * به دلبر در باده خوردن ببند بدار از مى پخته اى خامدست * كه جامت ببندد سرانجام دست ز مى بىكران مرد آزاده رفت * بسا تن كه اندر سر باده رفت به گرد مى ناب هرگز مگرد * كه ناگه برآرد ز جان تو گرد از آن آب دست دل اى جان شوى * كز او ، خاك ره گرددت آبروى ملك در سر بادهء ناب رفت * ز مى چشم اقبال در خواب رفت ورا باده بربود از خويشتن * شكوهى نماندش در آن انجمن 270