حكيم زجاجى

1201

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كتان ( ؟ ) خواست ناگه ز دستور شاه * فرستاد نزدش يكى نيك‌خواه . . . . . . . . . . فرستاد . . . . . . . . . . برش * از آن خشم شد تيزتر خنجرش كه چشم كرامت به دو باز بود * به تبريز مردى سرافراز بود لقب مجد دين بود و احمد به نام * ز پشت ولى ، سرور خويش‌كام در اين بوم‌وبر مجد دين بد رئيس * به اصل اصيل و به نفس نفيس فرستاد اتابك از او نيز خواست * كتان تا ببيند كه سمت كه راست ( ؟ ) نشست آن سرافراز و ترتيب كرد * كرم را در آن كار تركيب كرد عجب همتى داشت سرور ، بلند * به همت شود آدمى سربلند به همت شود هرتنى سرفراز * ز پستى رود بىگمان بر فراز چهل اطلس معدنى خواست مرد * بياورد چل جامه ديباى زرد چهل دسته قند و چهل ناسمود ( ؟ ) * چهل جفت كيمخت از چرم بود چهل تخته بد طاس پرموى نرم * كز آن آسمان را شدى پشت گرم چهل بدره دينار بد جعفرى * چهل دانه در و ده انگشترى چهل تخته سنجاب و چل تا دفق * كه ناديده بد چشم كس ز آن نسق چهل اشتر بختى سرخ‌موى * چهل بنده قبچاق بد ماهروى كنيز ختايى و رومى چهل * شمارش نگهدار و مهمل مهل بر آن استر و اشتران را قطار * همه روسى و مهدوى بود بار چهل اسب رهوار با زين زر * تو گفتى كه بودند مرغى بپر فرستاد اين جمله نزديك شاه * در آن حمل حيران سران سپاه چهل در چهل بود آن را شمار * دبيران چو بستند و كردند بار اتابك از آن ماند اندر شگفت * به گل در خر عيسى آن روز خفت همىگفت پور ولى دستبرد ( ؟ ) * ببايد به دو دست و مسند سپرد چنين گفت با مهتران شهريار * كه مجد ولى هست بىجفت و يار بر نامداران برآورد نام * بيابد ز من هرچه او راست كام ز همت رسد مرد تا آسمان * فزايد بر خسروان هرزمان كرم آدمى را برد بر فلك * ز رفعت شود همنشين ملك سخاوت دل شخص روشن كند * ورا در بر ، از كام جوشن كند