حكيم زجاجى

1171

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كنونش به مرو اندرون بازجوى * به خاك اندرون گشته بىرنگ‌وبوى حيات ابد جوى از اين آب و خاك * بكن اندرون دل از شرك پاك بپرداختم كار الب‌ارسلان * مدد خواهم از جان روشن‌دلان كه تا از ملك‌شاه گويم سخن * بپردازم اين قصه در انجمن 310 سلطان ملك‌شاه بيست و دو سال سلطنت كرد ابو الفتح سلطان ملك‌شاه « 1 » شاد * به‌جاى پدر تاج بر سر نهاد ملك‌شاه فرزند الب‌ارسلان * كه چون او بود شهريارى كلان شهى بود جبار بىمثل و يار * به دل نامدار و به تن كامكار مهيا ورا ملك و اسباب و گنج * به دو داده ايام بىدرد و رنج موفق به تأييد يزدان پاك * مؤيد به توفيق داراى خاك جهانگير بود و جهاندار بود * ز دور فلك نيك در كار بود پدر باغ بنشاند ، او خورد بر * بدانديش را كرد زيروزبر شهان تخت كردند او برنشست * به آسانى آورد گيتى به دست بد ايام او سلطنت را بهار * وز او گشت دست شهى بر كنار جوانى آن دولت ايام اوست * ز سلجوقيان نيك‌تر نام اوست رعيت از آن شاه خشنود بود * نبد مثل او زير چرخ كبود به داد [ و ] دهش گيتى آباد كرد * شب و روز با عاجزان داد كرد به ايام او عالم آباد بود * ز بند بلا مردم آزاد بود به كام دل خويشتن اسب تاخت * به چوگان اميد جان . . . باخت به هرجا كه آن شاه رخ مىنهاد * عدو را همىبست و گيتى گشاد از آن پيش كاو با عدو كارزار * بكردى ، شدى خصم را كار ، زار « 2 » نبد خسروى مثل او در جهان * نه در آشكارا ، نه اندر نهان وزيرى به ملك اندرش چون نظام * حسن آن‌كه ز او يافت گيتى نظام

--> ( 1 ) سلطان معز الدين ملكشاه بن عضد الدين الب‌ارسلان ( جلال الدنيا و الدين ابو الفتح ملكشاه ) . تاريخ سلسلهء سلجوقى ، 63 . ( 2 ) كارى از