حكيم زجاجى

1168

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ز فرمان الب‌ارسلان گشته بود * فراوان سپاه ورا كشته بود فرستاد سلطان سوارى هزار * گرفتند آن قلعه را در حصار به دو روز آن قلعه را بستدند * بدان بوم‌وبر آتش اندر زدند در آن قلعه يوسف گرفتار شد * به دو ، روز رخشان شب تار شد ببردند آن مرد را بسته‌دست * بر شاه مانندهء پيل مست چو شد برزمى نيك نزديك تخت * بپرسيد از او خسرو نيك‌بخت ز چيزىكه پرسيد اندر نهفت * برزمى ز شوخى جوابش بگفت « 1 » بفرمود سلطان به دژخيم زود * كه از وى برآور همى جان چو دود « 2 » چو نوميد شد مرد از كار خويش * نديد او جز از دست دل بار خويش يكى خنجرى آبگون بركشيد * به قصد شهنشاه سر دركشيد چو آهنگ سلطان آفاق كرد * برفتند از جاى مردان مرد كه تا دفع بدخواه سلطان كنند * به گرز گران گردنش بشكنند بفرمود سلطان كه باشند دور * از آن مرد بدرگ چو آن سلم تور من او را زنم گفت حالى به تير * ز خون خاك ميدان كنم آبگير كمان كيانى برآورد شاه * خطا كى شدى تير آن دين‌پناه رها كرد تيرى نيامد بر او * دژم كرد شاه جهانبان بر او بينداخت از پشت تيرى دگر * بر او زد ، و ليكن نشد كارگر قضا و قدر دست سلطان ببست * كشنده در او رفت خنجر به دست دو خنجر بزد بر بر شهريار * روان گشت خون از بر نامدار فزون بود گردش غلامى هزار * به دست همه تيغ زهر آب‌دار نجنبيد از آن جمله يك تن ز جاى * قضا و قدر بستشان دست و پاى يكى مرد فراش « 3 » جامع به نام * ز شهر نشابور بود بد خويش‌كام بزد ميخ‌كوبى بر آن مرد شوم * سرش كرد برجاى مانند موم به ايام سلطان ملكشه درشت * غلامى بشد پور او را بكشت به بغداد بگريخت اندر حرم * بشد نزد شه مهتر محترم

--> ( 1 ) نذر ( 2 ) كه از روى برادر همى جاى درد ( 3 ) ناگاه جامع فراش سر آن منكوب را به زخم ميخكوب پريشان ساخت . حبيب السير ، 2 / 490 .