حكيم زجاجى
1166
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به اورميه كوهى است نامش بر او ( ؟ ) * يكى شيخ بر كوه بىزور ناو ( ؟ ) نخوردى به ماهى يكى پاره نان * و ليكن زدى در . . . . . . . . . . . . . . . . بد آن پير فرزانه را حمزه نام * به نزديك او شد شه خويشكام چو نزديك آن پير شد دردناك * بماليد شه پيش او رخ به خاك مدد خواست از همت مرد پير * به البارسلان گفت دانشپذير كه اى ترك با هيبت كامكار * تو آنجا كه خواهى شدن آشكار براى خدا مىروى جنگجوى * و يا آن ملكت « 1 » به من بازگوى ز بهر خدا مىروم ، گفت شاه * نه آن بهر شاهى و تخت و كلاه به دو گفت آدينه كن كارزار * كه گردد عدوى تو افگار و زار در آن دم كه بر منبر آيد خطيب * بگيرد دماغ فلك بوى طيب « 2 » تو بر قلب دشمن زن اى شيرمرد * برآرد فلك از عدوى تو گرد به صبر و سكون خصم را بسته كن * سران را به شمشير پابسته كن ز گبران سپه بود سيصد هزار * بر اسبان فربه ميانها ، سوار چو آمد به نزديك اردوى « 3 » شاه * گهرپاش مىكرد عرض سپاه ميان اندرون بد غلامى ز روم « 4 » * كمانى به دست اندرش چون لزوم ( ؟ ) به چشم اندرآمد غلامش حقير * كه از لاغرى بود رويش حقير به عرض اندرون گفت نايد غلام * كه هست اين . . . تن ما ز نام به دو گفت سلطان كه بنويس نام * بدانم كه هست از فرنگ اين غلام چو ما دشمنان را ز بن بركنيم * سپاه بدانديش را بشكنيم به دست غلام اندر آن داروگير * شود پادشاه فرنگان اسير چنان شد حكايت كه آن شاه گفت * برون كرد راز نهان از نهفت چنان رفت البارسلان شهريار * كه آدينه بد ، گردش كارزار در آن دم كه بد وقت بانگ نماز * رسيد آن دو لشكر به يك جا فراز چو البارسلان لشكر روم ديد * به كردار شير ژيان بردميد بزد آنچنان بر سپاه فرنگ * كه بپريد از روى خورشيد رنگ
--> ( 1 ) مملكت ( 2 ) بكرد دماغ فلك بوى طب ( 3 ) ارزير ( 4 ) ايدون بد غلامى دروم