حكيم زجاجى
1155
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ز قائم برم نزد سلطان پيام * چو بشنيد برگشت آن نيكنام به نزديك طغرل بگ آمد وزير * بپرسيدش از قائم بىنظير پس آنگه پيام خليفه بداد * دل شاه از قول او گشت شاد ز دستور قانون به بغداد خواست * وز آنجاى شد كار آن مرد راست نمود اندر آن كار قائم قيام * ز قانون شفا يافت جان امام برون كرد از آن . . . . . . . . . . . . امير * در اصلش نياورد روشنضمير سرافراز دستور شاه اى شگفت « 1 » * همه مال بغداد با خود گرفت خليفه از او دست كوتاه شد * سر رايت شاه بر ماه شد زبون شد به بغداد از آنسان امام * كه طغرل بگ آن خسرو خويشكام طمع كرد در دختر شاه دين * فرستاد در حال مردى امين به نزديك قائم پى دخترش * به گردون رسيد از طرب اخترش در آن كار قائم تهاون نمود * ميان درى رفت برشنود ( ؟ ! ) ابو نصر كندرى « 2 » بيامد چو باد * به نزد خليفه سخن كرد ياد به دو گفت در كار كاهل مباش * به خود بر نثار بزرگى مپاش بده دخترت را به سلطان من * مشو دور از امر و فرمان من ز مستنصر مصر انديشه كن * در اين كارها راستى پيشه كن اگر زان كه ز اين پس درنگ آورى * سر خويشتن ز اين به ننگ آورى چو سلطان برنجد ندارى تو پاى * بده دخترت را و چندين مپاى [ به ] پيوند سلطان دلت شاد كن * اگر نى ، برو ترك بغداد كن چو بشنيد قائم بترسيد از اين * نهاد از بر اسب انديشه زين ضرورت رضا داد چاره نديد * ز دل كام و آرام شد ناپديد ز بغداد چون كرد سلطان رحيل * ميان اندرون بود قاضى وكيل زن مهربان سيده « 3 » نام بود * از او در دل قائم آرام بود بفرمود مهد بقا ساختند * چو زر كارها را بپرداختند
--> ( 1 ) اى شاه ( 2 ) كندى ( 3 ) عميد الملك را به بغداد گذاشت و وكيل كرد تا سيده النساء خواهر خليفه را در حبالهء نكاح او آورد . راحة الصدور ، ص 111 .