حكيم زجاجى
1152
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به خروار جامه ببخشيد شاه * به لشكر يكى تن نيامد به راه سليمان بدان شاه نزديك شد * ز گرد سپه روز تاريك شد خبر شد به سلطان بادين و داد * كه آمد سليمان بهتندى چو باد سپاهى به گردش چو ديوان نر * حسابش نداند ستاره شمر ز همدان گريزان شد آن شهريار * بيامد سوى اصفهان بىقرار حسن مير جاندار « 1 » با او به هم * شرف گردبازو ، امير علم رشيد همايون كه بد جامهدار * يمين بغدلى ( ؟ ) سرور كامكار دگر عزسكماز و قوشود شير * سرافراز ستماز و آقش دلير برفتند ايشان چو باد بزان * سليمان بيامد به فصل خزان همه كوه و صحرا سيه شد ز خيل * روان گشت لشگر به كردار سيل دو فرسنگ بد طول و عرض سپاه * زمين گشت پرخيمه و بارگاه به هيبت به هرجا فرود آمدند * نه با آفرين و درود آمدند در آن بوموبر گشت هولى پديد * سليمان سراپردهاى بركشيد كشيدند دهليز پردهسراى * برآمد ز در نالهء كرناى سپاه محمد در آن جستوجوى * به پيش سليمان نهادند روى سليمان چو بر تخت بنشست شاد * به رسم نيا تاج بر سر نهاد به شاهى بر او آفرين خواند مهر * و ليكن دگر بود راى سپهر ز ناگاه بادى برآمد ز كوه * سليمان پراكنده شد با گروه بگويم كه چون بد پراكندگى * بر از آبروى است پايندگى كه هرگز نمرد و نميرد خداى * بد و بود و باشد هميشه بهجاى بد آن روزها فخر كاشى وزير * بر تخت خوارزم شه « 2 » بود مير بزرگان درگاه برخاستند * دگرگونه كارى بياراستند به تبديل و تغيير كردند راى * هنوز آن ملك نانشسته بهجاى
--> ( 1 ) سلطان با حسن جاندار و رشيد جامهدار و موفق گردبازو و يمين الدين اميربار و پسران قايماز . راحة الصدور ، ص 263 . ( 2 ) در آن روزها خوارزم شاه نامى حاجب بود و امر وزارت تعلق به فخر الدين كاشى مىداشت . حبيب السير ، 2 / 529 و خوارزمشاه امير حاجب ، راحة الصدور ، ص 264 .