حكيم زجاجى
1149
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بكردند شه را بسى پيشكش * بزرگان برش دست كرده به كش بياورد مال جهان خاصبگ * به خسرو نمود آنهمه يكبهيك به گيتى از آن پيشكش كس نكرد * جهان گشت بر پايهء سرخ و زرد به خروار از سيم و زرينه بود * نهاده چنان گنج ديرينه بود چو آن حمل از پيش برداشتند * كسى را در آنجاى نگذاشتند چو ز آن انبهى گشت خالى سراى * محمد نظر كرد حالى به راى در آن خانه بد نامور خاصبگ * بيامد نگه كرد كار فلك جمال ابن قيماز « 1 » برپاى بود * همان عزسكماز ( ؟ ) آنجاى بود دگر مير زنگى كه جاندار « 2 » بود * در اينروز آن مير در كار بود چو آغاز كردند شيران سخن * كه چون بايد افكند از كار تن اساس جهاندارى و خسروى * طريق بزرگى و نامآورى چگونه توانيم بر هم نهاد * بناى بزرگى و آيين و داد درآمد اميرى پس خاصبگ * گرفتش دو دست و ببردش . . . . . . به يك خانه در هردو دستش ببست * بفرمود ده تن بر آن درنشست چو زنگى چنان ديد يازيد چنگ * سوى قبضهء تيغ همچون پلنگ ورا نيز از پا بينداختند * ببستند و كارش بپرداختند از آن گردش حال و آن مشغله * پر از آبله شد دل شومله « 3 » به زير آمد و اسب را برنشست * گرفته يكى تازيانه به دست از آن پس رخ هيچ سلطان نديد * تو گفتى كه گشت از جهان ناپديد چو آن آتش فتنه سر بركشيد * همه خلق بر قصر خنجر كشيد هم اندر زمان لشكر خاصبگ * كشيدند شمشير كين يكبهيك براندند نزد در قصر تيز * پديد آمد اندر زمان رستخيز بفرمود سلطان كه رفتند تند * كشيدند از آن كينه شمشير كند
--> ( 1 ) جمال بن قوشود ؛ « خاصبگ ، جمال الدين بن قيماز را به خوزستان فرستاد تا سلطان محمد را به همدان رساند . حبيب السير ، 2 / 527 . ( 2 ) زنگى جاندار كه از جملهء مخصوصان وى بود . همان . ( 3 ) خاصگيان سلطان و زنگى جاندار و شومله با خاصبگ بودند . راحة الصدور ، ص 260 .