حكيم زجاجى
1130
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
دل شاه از مرگ زن شد به درد * پراكندهخاطر بد آن زادمرد موكل بد او را يكى شادكام * خضر سيرتى بود الياس « 1 » نام دوم بود طوطى بگ « 2 » نامور * كه بودى تنش بر ز تنگ شكر شدند آن دو تن يار سلطان ز مهر * چو بنمود اقبال فرخنده چهر غزان رخ نهادند يكسر به بلخ * دهان شهنشاه از آن قوم تلخ يكى روز سلطان هم از بامداد * به الياس و طوطى بگ آواز داد بدان هردو تن گفت سنجر به راز * كه بر ما شد اينروز هجران دراز ببايد كنون چارهها ساختن * دل از درد و محنت بپرداختن مرا هست امروز عزم شكار * از اينجا شود كار ما آشكار گروهى از آن نامداران بساز * برفتند با يوز و با شاهباز بگشتند چندى فراز و نشيب * دل از ترس خالى ، درون از نهيب چو آب روان خرم و نامجوى * ز صحرا به جيحون نهادند روى سوى ترمذ آمد جهانبان چو گرد * ز جانآفرين كامران ياد كرد ز پانصد فزون بود پنجاه و يك * كه شد ياور شاه ايران فلك مؤيد ملك بد به ترمذ امير * بيامد بر شاه روشنضمير بياورد حالى سواران هزار * به شه گفت برخيز و برساز كار چو بشنيد شه در زمان برنشست * گرفتند راه بيابان به دست در آن راه افتاد ده جاى جنگ * زدند و گرفتند و شد بىدرنگ مؤيد ملك « 3 » شير غرنده بود * سر دشمنان را ز تن مىربود بيامد چنان كامران تا به مرو * بياورد شه را چو آزاد سرو چنانش بياورد آن شيرمرد * كه از باد ننشست بر شاه گرد چو در مرو شد شاه ، جان تازه شد * به هرجا از او بانگ و آوازه شد چراغ سعادت برافروخت بخت * سرافراز شد بر سر تاج و تخت
--> ( 1 ) روزى امير الياس غز را كه موكلش بفريفت تا به رسم شكار . . . حبيب السير ، 2 / 512 . ( 2 ) بىحضور امراى غز قرقود و طوطى بگ در خدمت سلطان نيارستندى . راحة الصدور ، 183 . ( 3 ) بعضى از غلامان سنجرى كه رياست و سرورى داشتند ملك مؤيد را پيشواى خود ساختند . حبيب السير ، 2 / 633 .