حكيم زجاجى

1126

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

زمين بوس كردند يك‌يك برش * نشاندند بر تخت با افسرش به خدمت ببستند نزدش ميان * نهادند در پيش سود و زيان فشاندند بر تارك او نثار * ستادند گردش يمين و يسار يكى گفت من حاجب خسروم * سخن هرچه گويد به جان بشنوم دگر گفت من باشم اكنون وزير * كه دارم دل پاك و روشن‌ضمير يكى مرد گوينده آنجاى بود * چو بشنيد اين قول برپاى بود چو رخسار مودود يوسف بديد * بخنديد و لب را به دندان گزيد به مير غزان گفت كاين شاه نيست * سزاوار اين افسر و گاه نيست بود كاتب مطبخ شهريار * منش ديده‌ام پيش از اين چندبار ورا نام مودود ، يوسف پدر * ز سالار نبود نژادش بدر غزان ز آن حكايت برآشوفتند * ز دل مهربانى برون روفتند ز تختش كشيدند حيران به زير * زدندش چنان تا شد از عمر سير جوالى پر از خاك كردند ، شاد * نهادند بر گردنش همچو باد گرفتند از آن كامران دست باز * بيامد بر شاه گردن‌فراز حديث غزان پيش سنجر بگفت * چو بشنيد سنجر ، چو گل برشكفت خوش آمد ورا آن حكايت ز مرد * به جان اندرش آن سخن كار كرد چو فرتوت بد شاه آن‌دم بخورد * به مرو اندرون زاين سبب جاى كرد چو آمد سپاه غزان رزم‌ساز * نشد منهزم سنجر سرفراز ورا آن سخن‌ها چنان رام كرد * كه در مرو بنشست و آرام كرد به گفتار مودود نادان و پير * به دست غزان گشت سنجر اسير ببردند شه را سوى خيل خويش * نبد سوى آن شاهشان ميل بيش بدان نامور نان ندادند سير * بماند آن دلاور به چنگال شير گرفتند مرو ، آن سپاه پليد * گشادند آن بندها بىكليد ز انبار سلطان گشادند در * به راه خرابى نهادند سر به غارت ببردند مال جهان * گرفتند آن گنج‌هاى نهان وز آنجا برفتند در شهر شاد * به غارت به هرجا بغل برگشاد نخستين به زرينه بردند دست * به تاراج دادند مردان مست