حكيم زجاجى
1118
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ابو الفضل آن مرد كشورفروز * كه بد كامران بر سر نيمروز باستاد در قلب بر [ جاى ] شاه * به گردش درآمد ز دشمن سپاه به تنها تن خويش آن شيرمرد * همىكرد رزمى كه رستم نكرد سران ختا اندر آن گفتوگوى * بماندند حيران در آن نامجوى همىگفت هرتن كه اين اژدهاست * و يا شير ، كز بند كرده رهاست سرانجام اسبش درآمد ز پاى * گرفتار شد شير كشورگشاى ببردند او را بر شاه چين * به ابرو درافكنده از خشم چين بر او بر ببخشود شاه ختا * ورا گفت كاسب تو كرد اين خطا كه چون تو سرى را پر از كين و باد * به دست من و اين سپه بازداد اگر چند بر خسرو چين درشت * بر او بر ببخشود ، او را نكشت به فرياد او زورمردى رسيد * كسى مثل او نامبرده نديد گرفتار شد جفت شاه جهان * بسى از بزرگان و زيبا مهان در آن رزم گشتند ناگه اسير * نگه كن به بازيچهء چرخ پير « 1 » چو سلطان ز ترمذ بيامد به بلخ * دهان خشك از آن غصه و كام تلخ در آن بوموبر اتسز « 2 » نامور * شده بود عاصى و بركرده سر به مرو و نشابور شد همچو باد * به مردى ز سلطان نياورد ياد به مرو و نشابور چيزى نماند * به غارت ببرد و سپه را براند خرابى بسى كرد كان گنج برد * به كار اندرون بىكران رنج برد چو سنجر شكسته شد و بىسپاه * خراسان شده بود چون « 3 » خاك راه يكى سال شاه جهان داد كرد * كه تا آن بروبوم آباد كرد به جوى جهان ز او روان گشت آب * جهانجوى شد خسرو كامياب دل شه چو با عدل پيوند كرد * دگربار گيتى برومند كرد گل كام بشكفت در باغ دهر * فرومرد آن آتش كين و قهر رسولان رسيدند از هركنار * چو ديدند آن شاه را كامكار
--> ( 1 ) بر ( 2 ) در آن ايام اتسز پسر قطب الدين محمد بن نوشتكين كه حاكم خوارزم بود با سلطان سنجر اظهار مخالفت نمود . حبيب السير ، 2 / 519 . ( 3 ) چون بود