حكيم زجاجى
1102
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * زد [ او ] بانگ در لشكر خويشتن كه يك تن در آن لشكر پاكراى * نجنبد ز مردان جنگى ز جاى بگيرند برجاى يكسر قرار * نراند يكى تن به نزد حصار سخنهاى آن مير [ با فر و ] هوش * نكردند غازى سران هيچ گوش كشيدند گردن ز گفتار مير * برفتند بر كوه مانند تير پراكنده گشته « 1 » چو باز از كمين * پياده چو خورشيد ، گرد زمين سرافراز افشين . . . . . . . . . . . . . . . . * بلرزيد مانند تاك رزان سپهر هنر بود آن را بخواند * سخنهاى آن غازيان بازراند كه رفتند بيرون ز فرمان من * چرا سركشيدند از اين انجمن . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . باز * به زير آمدند آن سران از فراز بياسود برجاى افشين سه روز * چهارم چو بفروخت كشورفروز نشستند با يكدگر غازيان * بگفتند كافشين نمايد زيان به دل . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * از آن روى خرم نشيند همى يقين است كاين مرد با او يكى است * تو گويى كه هرموى او با يكى است دم بابك شوم پى خورده است * دلش ميل آن بدنشان كرده است . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * پلنگ است افشين و بابك هزبر ز اسلام بابك بپيچيد روى * بدين كار خلقش ببرند موى ندارد سر جنگ بابك ز مهر * بپوشيد از او بخت فرخنده چهر يكى روز . . . . . . . . . . . . . . . گرفت * سوى قلعه چون باد ره برگرفت به رزم ايستادند غازى سران * روان گشت از قلعه سنگ گران چو بشنيد افشين ز بالا خروش * برآشفت مهتر از آن جنگ و جوش . . . . . . . . . . . . آزرده شد خاطرش * بپژمرد از غم دل شاطرش همىگفت با سروران مرد سنگ * كه فرمود او را كه شد سوى جنگ منم مير لشكر در اين بوموبر * ز فرمان من رفت جعفر بهدر دلاور . . . . . . . . . . . . . . . آورد پاى * به تندى و تيزى درآمد ز جاى
--> ( 1 ) گشتند