حكيم زجاجى
706
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
مفرماى منشور باغر نبشت * همو راست آن دانه كان تخم كشت بيامد دوم روز باغر پگاه * كه منشور گيرد ز ديوان شاه به دو گفت دستور روشنضمير * كه منسوخ كردند منشور مير يكى شغل و پيوند تو فسخ كرد * همان خط فرمان تو نسخ كرد بدانست باغر كه آن كار كيست * وصيف است كاو مايهء گمرهى است غلامان شه را سراسر بخواند * همان نامهء عزلت از بر بخواند به تركان چنين گفت مرد دلير * كه روباه بازى كند نزد شير وصيف اين زمان گشت شاه جهان * وزير است پيدا ، امام از نهان خليفه ز شمشير من شد هلاك * جهان در كف اوست امروز پاك به بد نام ما رفته اندر جهان * به فرمان ايشان سراسر جهان وصيف و بغا كام دل يافتند * كنون دست ما نيز برتافتند نخواهند ما را به گيتى نشان * هنوز از سر تيغ من خونفشان وزارت وصيف دلافروز راست * ولايت بغا راست ، قولى است راست بياييد تا جمله پيمان كنيم * به پيمان دلوجان گروگان كنيم سه تن را بريزيم بر خاك خون * فزون ز اين چرا گشت بايد زبون به خون سه تن از غلامان شوم * بكردند بيعت در آن مرزوبوم يكى مستعين بد امام جهان * دوم بد وصيف آن امير مهان سيم بد بغا ترك كشور ستان * كه بد مير بر زوال و سيستان چو اين هرسه را كشته باشند زار * نشانند ميرى دگر برقرار بگيرند عالم به مردى و راى * نهند از بر چرخ گردنده پاى چو اين راى كردند باهم درست * فكندند آن تخم ، حالى نرست زنى بود آن باغر شوم را * كز او تنگ بد برزن و بوم را بداختر ز دل دشمن شوى بود * ز راه جفا آهنينروى بود بدى دوست با مادر مستعين * خبر داشت از كار ترك لعين بيامد به دو اين سخن بازگفت * به تنها تن خويشتن در نهفت بلرزيد مادر بشد پيش پور * ببريده از شمع رخساره نور بگفت اين سخن با پسر مادرش * بباريد خون از مژه بر سرش