حكيم زجاجى
1084
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بيايد مدد نزد تو صد هزار * به هرجا كه باشد تو را كارزار چنين گفت محمود گر بيش از اين * سپه بايدم ، روز پيكار و كين ز جعبه برون كرد يك چوبه تير * به سلطان دين گفت كاين را بگير فرست اين به نزديك من وقت كار * سوار آيدت ، هفتصد ره هزار چو سلطان از او اين سخنها شنيد * شد از غصه رنگ رخش ناپديد بترسيد و آن جاى انديشه بود * دلش را ز تن ديو دون درربود بفرمود تا نقل و مىخواستند * چو فردوس بزمى بياراستند نشاندند مطرب نهادند خوان * جهانى شده شاد [ مانه ] از آن مى لعل در ساغر انداختند * دل از درد و غم بازپرداختند دل ترك از آن بزم مىگشت شاد * دمادم به دو شاه تشريف داد پياپى به خويشان او داد چيز * از آن پس صبوحى گرفتند تيز سه روز و سه شب بر چنين باده خورد * به ياد جوانان آزادمرد سيم روز چون تركمان گشت مست * سپهر از سر كينه دستش ببست چو گرديد بر تركمانان شراب * به يكبار گشتند مست و خراب ببردندشان مست و بىعقل و هوش * ز بزم شهنشاه حيران به دوش نهادندشان بند بر دست و پاى * چنين بود فرمان كشورخداى سرائيل را نيز كردند بند * نهادند بر پشت پيل بلند ببردندشان سوى هندوستان * بر ايشان شده مويهگر ، دوستان يكى قلعه بد همچو ابرى سياه * سرش برگذشته ز [ ناهيد ] و ماه . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * در آنجا فتادند يكسر به دام چو بيدار شد مير تركان ز خواب * بباريد از ديده درّ خوشاب به بند گران پاى چون بسته ديد * به دل گفت كاين است فعل نبيد ز مستى مگر من برآشفتهام * به شاه جهان بيهده گفتهام بدينگونه گشتم سزاوار بند * از اينجا شود كار ياران بلند بناليد و از آن بشد همچو دال * بماند اندر آن قلعه تا هفت سال دو ترك اندر آن قلعهء بابكش * كه دادندى آن خلق را آب خوش شبى آن دو تن فرصتى يافتند * چو آتش از آنجاى بشتافتند