حكيم زجاجى
704
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
پى آنكه باب ورا كشته بود * به خاك و به خون اندر آغشته بود ز يزدان پسر خواست جعفر به درد * پدر را بدين آرزو قتل كرد ورا مستعين نيز هم بركشيد * به دامن ز مير جهان زر كشيد نيارست كم كرد از اقطاع مرد * ز تيغش سرافراز الماس خورد غلامان به فرمان باغر بدند * ز مهرش به هرجايگه دم زدند ورا يك سواره غلامان مست * بدندى در آن بوموبر زيردست كرم كردى او با غلامان بسى * نرفتى تهى از بر او كسى ز دادن دل ترك بشكيفتى * به زر جمله را مرد بفريفتى مبارز بدى باغر كينهور * دلاور پر از شوكت و پرهنر شده ترك از قتل جعفر دلير * گرازان در آن بيشه مانند شير بد او از وصيف بغا تيزتر * وز آن هردو تن فتنهانگيزتر زبانآورى بود بدخو و تند * ز تيزى او تيغ خورشيد كند هراسان ز تيغ زبانش سران * از او رفته هرمهترى بر كران بلندى همى جست ترك سترگ * همى خواستى خويشتن را بزرگ وصيف و بغا اندر آن قيل و قال * ندادندى آن بدنشان را مجال نكو داشتندى ز بيرون ورا * بدادندى از جمله افزون ورا و ليكن بماندندى از كبر و كين * كه رفتى به خلوت بر مستعين نداد [ ند ] ى او را بر مير بار * بيفزود در خدمت آن نامدار ز درگاه خالى نبودى دمى * چو بد زير فرمان او عالمى شب تيره خفتى به درگاه شاه * نگه داشتى روزها رسم و راه از او مستعين دل پرانديشه داشت * بلى در درون صابرى پيشه داشت ورا دور مىخواست از درگهش * كه دانست سردار عالم رهش بغا اندر آن روز حاضر نبود * وصيف سرافراز را گفت زود عملهاى ايتاخ و اقطاع او * به باغر ده اى مرد آزادخو تو او را ز نزديك من دور كن * ز دانش به پيرامنم سور كن وصيف سرافراز با او نگفت * همى داشت آن راستى در نهفت كه اقطاع ايتاخ در دست كيست * بر آنجا بغاى دلافروز چيست