حكيم زجاجى

1069

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به گرد سپاهش بدان گونه خوار * بفرمود گرداند سلطان سه بار پس آن‌گاه « 1 » بر پيل بردند پيش * به نزد محمد شه خوب‌كيش محمد به مسعود سربسته گفت * كه اى بىوفا مرد باكينه جفت مرا كرده بودى تو بىتاج و تخت * ز تو زود ببريد پيوند بخت به بادافرهء خويش گشتى اسير * بيابى سزاى خود اى كندوير خدا اين گنه نگذراند ز تو * به‌جاى كله ، سر ستاند ز تو تو . . . . . . . . . . . . . . . . . . حالى تباه * جهان پيش چشم تو كردن سياه به نيكى كنم خود مراعات تو * بدىها كند ، هم مكافات تو بگو تا كجا بازدارم تو را * به دست چه مردم سپارم تو را . . . . . . . . . . . . . . گفتا مرا جاى كن * برم بنده‌اى چند برپاى كن چنان كرد فرزانه كان شاه گفت * بدان قلعه بردندش اندر نهفت بفرمود كاو را نكو داشتند * همه دانهء كام او كاشتند « 2 » يكى سال گويند در بند بود * در آن بند تا بوده « 3 » خرسند بود چو سلجوقيان سر برافراشتند * سر تاج و گردن‌كشى داشتند ببردند از قلعه او را به زير * كه مسعود بد پادشاهى دلير . . . . . كرد و شد سوى سلجوقيان * ميان بست مانند شير ژيان چو اقبال را بوى و رنگى نبود * در آن جنگ جستن درنگى نبود دو نوبت ز سلجوقيان در گريز * برفت آن جهاندار سر پرستيز سرانجام شد كشته در كارزار * سرآمد بر آن كامران روزگار دو شش سال و ده مه نبد شاه بيش * بدى كرد نيكى نيامدش پيش محمد چو بشنيد از كشتنش * وز آن ناگهان بخت‌برگشتنش به سر برزد از جور او نيك‌دست * همىگفت زار اى [ يل و ] پيل مست دريغ آن سهى سرو بالاى تو * دريغ آن دل همچو درياى تو كه دانست هرگز كه آن شيرگير * اسير آيد از رزم روباه پير بكرد از بدىهاى او نيز ياد * برآورد هردم ز دل سرد باد

--> ( 1 ) اضل : آنگه ( 2 ) داشتند ( 3 ) باده