حكيم زجاجى

1056

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

روانش همىگفت با بخردان * كه بدرود « 1 » باشيد تا جاودان همان دم كه دستور بربست بار * بفرمود آن شاه ناهوشيار كه تا چيز او پاك برداشتند * پى وارثان هيچ نگذاشتند بماندند محروم طفلان به‌جاى * سراسيمه بىقوت و دست و پاى بر اعقاب « 2 » دستور ز آن مال و چيز * نماندند نابخردان يك پشيز كسان ورا سربه‌سر بند كرد * كه داند كه جور و جفا چند كرد به بيدادشان در شكنجه كشيد * نكوهيد و زهر ملامت چشيد وظايف كه مىداد مرد خطير * ز املاك خاصه به برنا و پير از ايشان گرفت آن بدانديش باز * بر او شد به نفرين زبان‌ها دراز بر آن عاجزان هيچ شفقت نبرد * شب و روز راه بدى مىسپرد دو نادان ، دو فاسق ، دو بدفعل مرد * برفتند و آهنگ آن شغل كرد وزارت گرفتند و دادند زر * ز بدعت به هرجا گشادند در شه بىوفا در بهار اميد * به‌جاى سهى سرو بنشاند « 3 » بيد بياورد برجاى بلبل غراب * كفى خاك برجاى مشك و گلاب وزارت بدان هردو دونان فروخت * گران‌جان بد آن شاه ، ارزان فروخت از آن دو يكى البضى « 4 » نام بود * دوم بو على اصلش از جام بود ز پشت حمويه بد آن نامدار * به شهر صفاهانش جاى قرار شدند آن دو بدفعل مطلق‌عنان * يكى همچو تيغ و دگر چون سنان بهاى وزارت درم صد هزار * از آن هردو بستد شه كردكار ( ؟ ) از او پيش‌تر كس نكرد اين عمل * دلش بود پرحقد و آز و امل نشستند آن هردو بر يك سرير * چگونه بود كشورى با دو مير چو باشد دو كدبانو و خانه‌اى * به‌زودى شود همچو ويرانه‌اى در آن دور قاضى يكى پير بود * كه سرتيز چون خنجر و تير بود به اول قدم بينوا بوده بود * ز گردون گزارنده فرسوده بود ورا تربيت كرده دستور شاه * ز خاكش رسانيده تا چرخ ماه

--> ( 1 ) بارود ( 2 ) بر اعقراب ( 3 ) فشاند ( 4 ) رابضى ؛ ابو العباس البضى و ابو على بن حمويه اصفهانى ده هزار . . . ، حبيب السير ، 2 / 430 .