حكيم زجاجى

1053

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

از آن بوم‌وبر ، چشم‌ها اشك‌ريز * نهان فخر دولت بشد در گريز چو ز او فرهء خسروى دور شد * نهفته به شهر نشابور شد دلاور در آن شهر بد تنگدست * سپهرش فروبست چون سنگ دست به يك جو نمىبرد آن شاه راه * پى زر بدى روى سرور چو كاه گشايش سران را به دست زر است * چو زر نيست روى سران اصفر است به يك حبه سيمش نبد دسترس * همش دستگيرى نمىكرد كس از آن نامور بخت برگشته شد * بغايت فروماند و سرگشته شد شبى اندر آن محنت و درد و تاب * چنان ديد روشن روانش به خواب كه رفتى به نزديك درياى ژرف * پديد آمدى كشتىاى بس شگرف نگه كردى آن نامبرده ز دور * در آن كشتى همچو قنديل نور در آنجا بدى ركن دين ، باب او * عضد ، عم با جاه و با آب او مؤيد برادرش پيدا شدى * بر كشتى و ژرف دريا شدى بدى تيره آن آب دريا چو قير * در او كشتى و بادبان همچو تير بجستى عضد همچو شير آشكار * گرفتى سرافراز را در كنار كشيدى ز ناگه به كشتى درش * برآوردى از آب در لنگرش براندند آن كشتى اندر بحار * مؤيد در آن كشتى نامدار شدندى به آب اندرون ناپديد * دگر فخر از ايشان نشانى نديد درآمد ز خواب آن سرافراز مرد * ز تعبير دفتر ورق باز كرد چنان بود تعبير روشن‌ضمير * كه ميرد مؤيد به گرم و زحير در آن شب كه بيننده آن خواب ديد * چنان ژرف درياى پرآب ديد همان دم مؤيد به رى در بمرد * به شاهى دگر نام او كس نبرد بريدى پس از مدتى همچو گرد * ورا در نشابور آگاه كرد هم اندر زمان فخر دين شد سوار * به شهر رى آمد به صد كاروبار ورا صاحب نامور يار شد * به ملك اندرون تيز بازار شد مه آل بويه برآورد سر * همان بوم فتنه فروبرد پر