حكيم زجاجى

1039

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

گل و مشك و ماورد بر هم سرشت * خطى زود نزد خليفه نبشت كز اين مرد انديشه در دل مدار * كه اينجا سپه نيست جز ده هزار يكى را نبينى سلاح و سلب * به جان كرد بايد خلافش طلب كسى را از اين شاه انديشه نيست * دگر آن‌كه مردى جفاپيشه نيست سپه را ز بغداد بيرون فرست * ميان بسته بهر شبيخون فرست مكن هيچ تقصير در كار جنگ * چنين كارها برنتابد درنگ كبوتر بياورد و بگشاد دست * نهان نامه در زير بالش ببست رها كرد و بر شد به پرواز مرغ * سوى جاى خود شد سرافراز مرغ چو شاهنشه از مرغ بگشاد بال * فروخواند آن نامهء بىهمال همان دم جوابى دگرگون نبشت * سخن‌هاى زيبا و موزون نبشت كه اى شاه اقبال يار تو بود * عروس خرد در كنار تو بود سپاهى است اينجا چو درنده گرگ * به پيش اندرون شهريار بزرگ چو اين نامه برخوانى اى شه مپاى * برون آى با مردم پاك‌راى به پيش آمدن شاه را رام كن * پس آن‌گاه بنشين و آرام كن درنگ ار كنى فتنه بار آورد * نهال جهان گيرودار آورد خليفه پرانديشه ز آن كار شد * دلش خسته و جانش افگار شد بر آن شد كه حملى فرستد گران * به نزد شهنشاه و آن مهتران پس و پيش آن كارها بنگرد * دل نامبرده به دست آورد چو بنشست درهم نوشتند زود * ببستند بر بال مرغ كبود كبوتر به پرواز شد بر فراز * به يك‌دم سوى برج خود رفت باز ببردند نامه به نزد امير * فروخواند برجاى حالى ، دبير رسول خليفه در آن ترك‌تاز * نوآيين يكى نامه بنوشت باز كه اى كامران سر نهادى به خواب * ندادى سخن‌هاى ما را جواب نيامد سپاهت ببستند راه * پى اين‌چنين روز بايد سپاه از اين بيش منشين سپه برنشان * بدانديش خود را به خون درنشان كبوتر بياورد و بگشاد دست * دوم نامه در زير بالش ببست كبوتر به بالا برآمد چو باز * دگربار شد سرنگون از فراز