حكيم زجاجى

1026

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ورا چون گلى دهر بر باد داد * گل است اى فلان عمر و مرگ است باد كه آن خسرو شاه پيروز بود * ز نسل جهاندار فيروز بود بگويم كه سنگين‌دل است آدمى * چرا باشد اندر دلش خرمى كه سرپنجهء مرگش اندر بقاست * رهين بلا و اسير جفاست ندانم كه تدبير اين كار چيست * مرا اندر اين درد و غم يار كيست دم مار در دست و بر گنج پاى * دو چشم سرت خيره ، تو تيره‌راى به جام اندرون نوش و در دست زهر * ندانم كه تا از كدام است بهر دلى دارم از دست دوران به درد * رخى دارم از محنت و غصه زرد برفتند ياران يكدل ز پيش * منم مانده سرگشته برجاى خويش به راه از پى مرگ دل پرخروش * نهاده سر و چشم بگشاده گوش مرا هست اميد و اين است كار * كه آمرزشى يابم از كردگار پادشاهى يزدگرد بن يزدگرد آخر ملوك عجم بيست سال كنون گوش كن قصهء يزدگرد * بينديش از گردش هفت‌گرد در آن‌گه كه شيرويهء بدسگال * برآورد شمشير جنگ و قتال چو از كار خسرو بپرداخت مرد * برآورد از خويش و پيوند گرد بكشت آن سران را نكوهيده‌بخت * كه بودند زيباى اورنگ و تخت در ايام او طفل بد شهريار * گرفته چو جان مادرش در كنار چو مادر بدش دايهء مهربان * نگهدار جانش به دو روشنان شب تيره جان را به محنت سپرد * چنان طفل را از مداين ببرد ورا در مقامى همىداشتند * دمى از خودش دور نگذاشتند چو بالغ شد او لوره‌اى را بخواست * حجامت‌گرى كردى از چپ و راست از او يزدگرد آمد اندر وجود * سپهر سخا بود و خورشيد جود بيامد سپاه عرب چون پلنگ * برون رفت از شهر « 1 » روباه [ لنگ ]

--> ( 1 ) شه