حكيم زجاجى

1019

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

دو ماه اين‌چنين مىشدم بر درش * بدان سو نكرد از تكبر سرش كه من در دم اى شاه حيران شدم * ز كردار دستور پيچان شدم مرا آتش افتاد اندر درون * دلم گشت از اين غصه درياى خون به دو گفتم اى خواجهء نامور * از اين بيشتر خون جانم مخور سپاهى يك مرد بىپيشه‌ام * تهىدست و از غم پرانديشه‌ام دو سال است تا رسم من پيش توست * حيات من اكنون ز من پيش توست از اين بيشتر خسته پردرد و تاب * چگونه توان زيست « 1 » بىنان و آب مرا بينوا خسته ز اين بيشتر * مدار و مزن بر دلم نيشتر بفرما وجود مرا ساختن * دلم را ز غم بازپرداختن شدم پيش اولاد و زن شرمسار * توقف نكن بيش و كارم برآر برآشفت بر من بداختر ز خشم * چو طاو [ و ] س خون كرد از خشم چشم به تندى مرا گفت رو ز اين ديار * كه مىنايد اكنون سپاهى به كار برو كار گل كن به‌جاى دگر * به دست آر آب و هواى دگر به دو گفتم اى نامبرده وزير * مگو اين سخن‌هاى نادل‌پذير هرآن كاو بود بندهء پادشاه * به كار گلش مىفرستى ز راه مگو ز اين سخن‌ها و بر من مشور * كه شاه جهان است بهرام گور غلامان او را مكن خوار و پست * مبادا كه در كارت آيد شكست من و تو يقين شاه را بنده‌ايم * به اقبال او در جهان زنده‌ايم شما را قلم باد و مهر و حرير * مرا كار با نيزه و تيغ و تير تو را شغل ديوان ، مرا كار جنگ * تو با كلك و من تيغ هندى [ به چنگ ] پر از كينه گفت آن بد نابكار * كه گر من نباشم در اين روزگار نه بهرام باشد ، نه لشكر ، نه تخت * نه تو بدرگ خام برگشته‌بخت بفرمود اين بنده را بازداشت * به دل در ز كين شما راز داشت كنون هست شش ماه ده روز بيش * كاسيرم به زندان آن زشت‌كيش تو ملك زمين را بدان نابكار * سپردى و برد او جهان آشكار

--> ( 1 ) زيستن