حكيم زجاجى

1017

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بگفتند دستور خواند تو را * بر اسب سعادت نشاند تو را گمانم چنان بود كان بدگهر * بخواهد بر من گهر داد و زر به صد ناز از خانه بيرون شدم * به پاى خود از راه در خون شدم مرا آن دو سرهنگ بىفروهنگ * ببستند برجاى مانند سنگ به زندان كشيدند پرخون جگر * از اين بيش جرمى ندارم دگر سه سالى است تا زير بندم به درد * نه آرام بودم نه خواب و نه خورد ندانم كه اين از كه خواهد خداى * ز شه يا ز دستور بىعقل و راى سراسيمه شد شاه بهرام گور * بباريد از چشم‌ها آب شور چو آن پير بنشست مرد جوان * بيامد بر شاه خسته‌روان به شه گفت كاى برتر از مهر و ماه * نديده ، نبيند جهان چون تو شاه رئيس دهى بودمى پيش از اين * دلم مىشود خسروا ريش از اين مرا خانه‌اى بود چون خانقاه * در آن ميهمان شاه بىگاه و گاه در آن خانه اى خسرو نوجوان * به شام و سحر بودى افكنده خوان ز نادادن من چو آگاه شد * وزير تو شير درگاه شد فرستاد من بنده را خواند پيش * سخن گفت با من ز اندازه بيش كه تو گنج‌ها دارى اندر نهفت * اگر ز آن نگفتى نباشد شگفت مدار از من آن گنج‌ها را نهان * برون كن از او بخش شاه جهان دگر هرچه ماند ببخش و بخور * به دو گفتم اى سرور نامور به گيتى كه ديدست دهقان و گنج * برم سال‌ها اين نهفته است رنج شكنجه نهم اين‌چنين بر زمين * فشانم در آن تخم و سازم نگين چو سر برزند خوشه ، آبش دهم * چو شد پخته از داس تابش دهم مرا مايه و مال گندم بود * نه از بهر خود بهر مردم بود تو با من حكايت نه از گنج گوى * ز جان كندن و محنت و رنج گوى نكوهيده نشنيد گفتار من * پريشان از اين جاى شد كار من به زندان درافكند من بنده را * همىگفت كان گنج آكنده را برون آر تا رسته گردى ز بند * نيايد ز گردون به جانت گزند همه خانهء من به تاراج داد * مرا كرد محبوس آن بدنژاد