حكيم زجاجى

1014

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كه گردد از اين تير كار تو راست * بگفت اين سخن شاه برپاى خاست به اسب اندرآمد روان شد چو باد * همىكرد با خويش از آن كار ياد . . . . . . آمد اين حال با كس نگفت * زمان تا زمان شاه برمىشكفت به دل گفت كاو را در اين داروگير * گشايش بود از گرفت وزير بگيرم ببندم ورا دست و پاى * نمانم كز اين‌جا شود باز جاى ز خرگاه برخاست فرخنده‌بخت * چو خورشيد رخشان برآمد به تخت چنين گفت بهرام با مير بار * كه هرخط كه آرند نزد من آر بسى رقعه آن حاجب بىنظير * بياورد نزد شه شيرگير دبير آمد آن رقعه‌ها عرضه كرد * بر آن خسرو شاه آزادمرد شكايت سراسر ز دستور بود * به غايت وزير از خدا دور بود به دل گفت كاو روشن و راست نيست * در او آنچه در خلق پيداست نيست در او تيره و خيرگى بيش هست * از او روشنايى كه گيرد به دست جز از نام هرجا كه برخاستى * نبينى در او روشن و راستى چو آمد به درگاه دستور پير * گرفتار شد پير تيره‌ضمير بفرمود شاهش كشيدن به روى * ببردند از كار او رنگ‌وبوى نهادند زنجير برپاى پير * برآمد ز مردم فغان و نفير شدند از غمش هركه بودند شاد * بد آن خلق را از گرفتن گشاد ز اول به زندان فرستاد شاه * اگر بىگنه بود و يا باگناه از آن بنديان بند برداشتند * چو از كار يك‌يك خبر داشتند ببردندشان نزد بهرام گور * بپرسيد آن شاه با فر و هور ز يك‌يك همه بازگفتند حال * پر از خشم شد خسرو بىهمال ز اول يكى گفت كاى شهريار * برادر يكى داشتم بختيار جوانى نماينده و پاك بود * ورا بىكران زر و املاك بود بدانست دستور كاو را زر است * همان درج آكنده پرگوهر است بفرمود كاو را گرفتن به دست * به زخم شكنجه برآورد و بست گرفت او همه سيم و زر ز او به زور * دگر جامه و ملك و رخت و ستور بداد آن همه چون‌كه چيزى نماند * بفرمود در كنج زندان نشاند