حكيم زجاجى
993
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ورا ز آن همه مال روزى نبود * وز او خلق را دلفروزى نبود پى گنج مىبود پيچان چو مار * بر او ماند بار حساب و شمار بدانم كه در خلق اين از . . . . . . . . . * كه بايد از آن با غم و رنج رست چو مارى فرومرد بر گنج خويش * به راحت شمرد آن همه رنج خويش ز دست اجل جان نرسى نرست * نشد سال عمر وى از سى به شست فرورفت چون گنج قارون به خاك * ز لوح شهى نام او گشت پاك چو نرسى برون رفت از جاى تنگ * به جز باد چيزى نبودش به چنگ پادشاهى هرمزان « 1 » هفده سال پس آن نامور هرمزان گشت شاه * برآمد سر تاج و تختش به ماه به دادن كفش ابر زربار شد * ورا در جهان نيكويى كار شد در گنج نرسى جوان باز كرد * به دامن درم دادن آغاز كرد به داد و به دادن برآورد سر * به دامن به هركس همىداد زر از آن گنج ، بخشى به مردم بداد * دگر بهره اندر خزينه نهاد شب و روز با عيش بوديش « 2 » كار * چو شيران همىكرد خسرو شكار به كام دل خويشتن زيست مرد * درم هرچه بودش بداد و بخورد ز نرسى همىكرد داننده ياد * همىداد آن مال بىمر به باد ده و هفت سالش نبد عمر بيش * سرانجام بيرون شد از جاى خويش از اين مسكن دهر شد بر فلك * بپيوست جان و دلش با ملك به دارنده بسپرد جاى و ديار * ز جاى فنا شد به دار قرار پادشاهى فير [ و ] زان چهل سال پس از هرمزان فير [ و ] زان پيش رفت * به قدر از مه و مشترى بيش رفت
--> ( 1 ) اين ( 2 ) بودش