حكيم زجاجى
695
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
گروهى برفتند جوياى جنگ * شكستند زندان سلطان به سنگ گنهكار و خونى هرآنكس كه بود * ببردند بيرون از آنجا چو دود كشيدند شمشير و زوبين و تير * برآمد ز هرگوشهاى داروگير بكشتند تركان بغداد را * غلامان پرجور و بيداد را وز آنجا به سامره كردند روى * جهان شد پر از فتنه و گفتوگوى برفتند در شهر سامره زود * ز آتش برآمد به عيوق دود ز تركان هرآن كس كه در شهر بود * كه با او ز هردانشى بهر بود وصيف و بغا بود و باغور شوم * كه بودند ميران هر مرزوبوم براى اتامش كه دستور بود * در آن بوم سردار جمهور بود بر او رشك بردند تركان همه * كه آن نامور بد شبان رمه نگشتند با مستعين نيز يار * نرفتند يك تن سوى كارزار بماندند تا دشمن آمد به قهر * به يك لحظه چون باد و بگرفت شهر بگفتند ما را در اين كار نيست * كسى كار بد را خريدار نيست اتامش و شاهك كنون سرورند * به قدر از همه خلق بالاترند از اين هردو شد جمله عالم خراب * ندانند راه خطا از صواب سوى خان اتامش برفتند تيز * برآمد ز هرگوشهاى رستخيز چو آگاه شد نامبرده بجست * بر مستعين شد به كردار مست از آن نامبردار زنهار خواست * از او اندر آن رنج و غم يار خواست ورا مستعين پيش خود جاى كرد * به نزدش تنى چند برپاى كرد دو روز و دو شب اندر آن خانه بود * پرانديشه از خويش و بيگانه بود چو رندان ز كارش خبر يافتند * ز هر جاى چون باد بشتافتند بگفتند بر درگه شهريار * كه آن بدنشان را بر خود مدار ورا زود از اين خانه بيرون فرست * وگر نى نمانى چنين تندرست اتامش از آنجا گريزان برفت * نماينده چون برگريزان برفت شجاع ابو القاسمش بد دبير * سوى خان او رفت حالى چو تير در آن جاى پنهان شد آن نامور * ز گردون گردنده آسيمهسر خبر يافت بوغا كه سرور كجاست * برفتند آنجا كه او بود راست