حكيم زجاجى

991

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

پادشاهى جو « 1 » در [ ز ] پنجاه سال ملك بود در ملك هشتاد و شش * بشد ز اين جهان دست كرده به كش تهىدست شد ز اين سراى فريب * دلاور ز بالا درآمد به شيب چو شه رفته بد جودر آمد به‌جاى * جوان بود بادانش و عقل و راى جهودان بدكار و بدفعل و دست * برآورده بودند در شام دست زكرياى پيغمبر كردگار * به بيت المقدس بد آن روزگار به اره بكردند او را دو نيم * به يحيى نمودند از آن كار بيم ز يحياى معصوم در شوروشر * جهودان ماجون ( ؟ ) بريدند سر به جنگ جهودان شد اين شهريار * به خنجر برآورد از ايشان دمار يكى شهر بد نام آن اورشليم * ز اول بدان‌جاى بودى كليم چنان شهر را كرد جودر خراب * روان گشت خون اندر آنجا چو آب از او بيشتر بخت نصر پليد * كه بند بلا را دلش بد كليد بسى ز آن جهودان به كين كشته بود * وز او كشور و خلق سرگشته بود سرافراز جودر همان راه رفت * اگر پاسبان بود اگر شاه رفت پادشاهى ديوبن بلاش ( ؟ ) بيست سال ورا ساليان عمر پنجاه بود * ز مردن دل شه كى آگاه بود برادرش بوده ديوبن جوان ( ؟ ) * چو در پرده شد جودر پهلوان پس از وى بيامد ديوبن بلاش ( ؟ ) * ورا گشت ملك زمانه بلاش ( ؟ ) نبد پادشاهيش « 2 » افزون ز بيست * اماى ( ؟ ) بزرگى عالم تهى است برو كاين جهان نيست جاى قرار * نباشد كسى اندر او پايدار دو در دارد اين خانهء ديو دون * از اين در درآمد بدان شد برون ببر دل از اين كارگاه مجاز * كه از مرگ سازند روى طراز

--> ( 1 ) معرب گودرز است كه سى سال پادشاهى كرد . ( 2 ) پادشاهى