حكيم زجاجى

980

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كيان را پدر كيقباد آمدست * مرا ز او سخن‌ها به ياد آمدست ز هفصد فزون بود هشتاد و هشت * كه دور شهى زان كيان دور گشت به ايام او غله مىكاشتند * وز آن جايگه عشر برداشتند به لشكر از آن جامگى داده شاه * بياسود از انعام خسرو سپاه از او تا منوچهر بد شاه پنج * پدر بر پدر بوده با خيل و گنج به لشكر درم دادن آيين اوست * سپاهى ورا همچو جان داشت دوست ز لشكر مه و سال در كشورش * يكى لحظه خالى نبودى درش به شهر صفاهان بدى جاى شاه * در آن بوم‌وبر كرد خسرو پناه به شهر سپاهان سرايى بساخت * سرش را چو تاج فلك برفراخت صفاهان به ايام او شد بهشت * پر از خانه و باغ و پاليز و كشت بهاران به سوى فراهان شدى * زمستان به شهر صفاهان بدى بگويم كه او چند گه شاه بود * صد و بيست و شش سال و يك ماه بود سرانجام بنهاد سر تاجدار * از او ماند تخت كىاى يادگار پادشاهى كيكاو [ و ] س صد و پنجاه سال كيابويه ( ؟ ) فرزند آن شاه بود * به بلخ اندرون بر سر گاه بود ز اول بدى بارگاهش به رى * چو بالا بيفزود كاو تير كى ( ؟ ) از آن جايگه خرم و كامكار * سوى بلخ بامى شد آن شهريار وز آنجا چو گرد جهان مىبگشت * چو نامه زمين را همى مىنوشت برآورد قصرى چو حصنى بلند * به بالا فزون بود از صد كمند برآنم كه آنجاى بد عكه نام * به ده سال آن قصر شه شد تمام گزين حمزهء اصفهانىنژاد * چنين كرد در نامهء خويش ياد كه اين قصر اكنون خراب است سخت * شهى بود كاو [ و ] س پيروزبخت به گيتى در آن خسرو بىهمال * مهى و شهى كرد پنجاه سال