حكيم زجاجى

974

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

طبيبان دانا برفتند پيش * نهادند مرهم بر آن زخم ريش ز مغز بره مرهمى ساختند * ز دانش بر آن دنبل انداختند چو مرهم ببودى بر آن ريش مرد * فزون‌تر شدى شاه را رنج و درد چنان رنج بر كتف ناسور شد * از آن بدنشان خرمى دور شد ز دوشش برآورد دستى به سر * هماى مرادش فروبرد پر گمان كرد هركس كه آن هست مار * به شهنامه فردوسى نامدار ورا مار افعى نهادست نام * براى بزرگى آن خويش‌كام خردمند فرزانه داند كه مار * نرويد ز كتف شه كامكار چنين گفت آن . . . . . . . . . . . . . . . . * كه ضحاك بارى شه سركشان نهادى بر آن عضوها مغز مرد * مرا اين سخن هيچ باور نكرد سرى كه به زور از ( ؟ ) سر مغز رفت * بر ناقلان نكته‌اى نغز رفت جهاندار ضحاك شوريده‌كار * ملك بود در ملك سالى هزار [ شنيدم ] ز ناگاه چون پيل مست * بشد گرزه كاوه بتكر بدست ( ؟ ) بزد بر سرش گرز و بر پشت سخت * به مردى نگون دركشيدش ز تخت به كوه دماوند بردش به راه * بدان‌جايگه بد يكى ژرف چاه نگونش در آن چاه آونگ كرد * هنوز اندر آن جاست آونگ‌مرد به پيرامن چاه گوگرد ريخت * هرآن كس كه بشنيد هوشش « 1 » گريخت چو گوگرد بسيار بد پيش و پس * نگرديد پيرامن چاه كس پادشاهى فريدون پانصد سال فريدون فرخ بيامد چو شير * گرفت اين بروبوم و برزن دلير جهان را ز جادووشان كرد پاك * بر آن بدنژادان برافشاند خاك پدر بد ورا نامور آبتيان « 2 » * به مردى كمر بسته بد بر ميان ورا چون به دو كرد اقبال پشت * نكوهيده ضحاك تازى بكشت

--> ( 1 ) مويش ( 2 ) اسفيان