حكيم زجاجى
931
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به دل در نبودش كه ناصر امير * بود اندر آن دور و گردد خطير دلش با ابو بكر بد بيشتر * كه كهتر برادر بد آن پرهنر نيامد به بر آرزوى وزير * به شكلى دگر كرد كيوان مسير چو شد ناصر اندر مهى مستقيم * ابو بكر عطار از آن ترس و بيم در آن مدت از ترس بيمار شد * دل نازنين جفت تيمار شد فرستاد ناصر درم صد هزار * براى وزير پسنديدهكار كه اين زر به درويش دلريش بخش * بدان كس كه مسكين بود بيش بخش دو خادم به كردار بهرام و تير * يكى همچو شير و يكى همچو قير يكى نامور بود صندل به نام * دويم خالص آن نامدار همام ببردند آن زر به نزد وزير * ببخشيد يكسر به برنا و پير دو خادم نشستند نزدش دمى * همىگفت با هردو دانا غمى ز نزديك ناصر يكى نامدار * بيامد بر خالص كامكار نهفته سخن گفت در گوش او * تو گفتى برآمد ز تن هوش او چنين گفت خالص به فرخ وزير * كه فرمان رسيد اين دم از نزد مير كه هرزر كه دارى شمارى به من * خزينه سراسر سپارى به من به دو گفت حالى كه فرمان كنم * من اين درد را زود درمان كنم درم هرچه بودش بر او برشمرد * دگر جامههايى كه بد پيش برد بياورد هرچارپايى كه بود * همان جوهر و كهربايى كه بود غلامان زيبا ، كنيزان خوب * ز سقلاب وز روم و قفچاق و نوب چو ز اين جنس با خواجه چيزى نماند * بدانديش خالص ورا پيش خواند دو دست سرافراز محكم ببست * سوى چوب يازيد صندل دو دست دو دستى بدان مرد بيمار زد * بر او چوبها نيك هموار زد همىزد ، همىگفت آن نابكار * كه برخيز ، پنهان دفينه بيار از او مرد بيمار زنهار خواست * خدا را در آن درد و غم يار خواست همىزد چنان زخم بر گردنش * به زارى برآمد روان از تنش چه نازى بدين منصب و جاه و مال * كه ناگه شوى بهر زر پايمال به ايام ناصر كه سردار بود * قزل ارسلان نيك در كار بود