حكيم زجاجى

915

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ز چاهى برآرند آن آب را * ببندند بر چشم‌ها خواب را خليفه همىگشت بر بام خويش * رها كرده بر جا دلارام خويش ز دلو و ز چرخ اندر آوا شنيد * دل نامور در بدن بردميد نبد وقت و هنگام آن كآب‌كش * برآرد ز چاه اندرون آب خوش ز گرديدن بكره آن « 1 » شهريار * پرانديشه شد ، گشت از آن بىقرار دويم شب همان بانگش آمد به گوش * بدانست آن شاه با فر و هوش كه آن خود نشانى و كارى بود * چنين ناله از بهر يارى بود سيم شب همان بانگ بكره شنيد * به انديشه بنشست و دم دركشيد بدل گفت كاين كار دارد كسى * به شب در نهان يار دارد كسى نشانى است اين در ميان دو تن * بدادست بىشك نشان دو تن سه شب آن‌چنان او بر آن پاس داشت * دل و دانش و زور الماس داشت بدانست كان كار مرد و زن است * كه اندر ميان هردو را شيون است امام زمانه بدان مرد گفت * كه هرشب در آن پايهء تخت خفت ورا گفت كافتاد كار دگر * ببايد تو را رفت بار دگر بر آواز اين بكره تا آن مقام * كه آواز دلو آيد اى نيك‌نام بشد مرد بادانش و راى و هوش * بر آواز آن بكره و آن خروش به جايى كه بشنيد بانگ دراى * بيامد باستاد پيش سراى همان دم در خانه كردند باز * برون رفت پيرى به برگ و به ساز ز چرخ كمانى كمان كرده پشت * عصايى ز پيرى گرفته به مشت چو او رفته بد بكره آواز كرد * يكى تن در خانه را باز كرد جوانى بيامد به كردار دود * همىخواست رفتن در آن خانه زود بجست اين سرافراز و دستش گرفت * نه هشيار و نادان و مستش گرفت ببردش به نزد خليفه ز راه * بدانست از فعل او دين‌پناه زنى را كه با او سروكار داشت * در آن شب چنان‌گونه بازار داشت بفرمود بردن شه كامكار * سزاى دو تن كرد اندر كنار

--> ( 1 ) ز كرويدن كرد با