حكيم زجاجى

913

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كه چون چار نوبت برآيد هلال * شوى در جهان سرور بىهمال چو شد چار مه گشت مير و امام * چنين خواب‌ها ديدى آن نيك‌نام يكى داستان است بس دلپذير * دليل است بر تيزفهمى مير ز نيكان و عدلان آن روزگار * روايت كند سرورى كامكار به قاضى كه اين قصه او ساختست * چو آب زر آن را بپرداختست كه آن‌كس كه اين داستان كرد ياد * ز مستنجد آن شاه بادين و داد به نزديك او قربتى داشتى * دمى از خودش دور نگذاشتى شب تيره آن مرد روشن‌ضمير * بدى خفته در پايهء تخت مير جهاندار مستنجد كامياب * شبى گفت ، ناگه درآمد ز خواب مرا گفت ، كز خواب بيدار كرد * به من گفت آن شاه آزادمرد مرا گفت كآيد ز دورم به گوش * ز سندان و از پتك بانگ و خروش در اين وقت روگر نباشد به كار * هم آهنگر اى مهتر هوشيار عجب دارم اين كار قلاب نيست * شب تيره اين ضرب ضراب نيست زند سكه بر سيم و اين بانگ اوست * به تن بر همىدرم از غصه پوست زمانى در اين كرد مهتر درنگ * سررشتهء كارش آمد به چنگ مرا گفت برخيز و ز اين سو برو * ز قلاب نزد من آور گرو برفتم از آنجا به فرمان مير * ببردم دو تن را به كردار تير برفتم به آواز آن بانگ من * كه مىآمد از دور در انجمن برفتم بدان در به فرمان شاه * زمانى بپاييد آن جايگاه همان دم در خانه كردند باز * برفتم در آنجا به كردار باز يكى مرد ديدم در آنجاى چست * كه بر سيم و زر سكه مىزد درست گرفتم دو دستش به دست از هنر * بغريدم از خشم چون شير نر بدان مرد گفتم كه اى قلب‌زن * شب تيره مانده به درد و حزن تو را خواند اين دم امام جهان * چرا مىزنى سكه بر زر نهان فرومرد حالى به دست و به پاى * كشيدم ورا تا به پيش سراى از آن سكه و زر شده روى زرد * بيامد به پيش خليفه به درد چو زر ديد شاه پسنديده‌كار * محك خواست معيار و كردن عيار