حكيم زجاجى
897
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
[ دگر ] اين تمنا برون كن ز سر * جوابم چنين داد آن نامور كه مستنصر مصر شاه جهان * فرستاد امشب بريدى نهان كليد در مصر با او نهفت * به من آن فرستادهء مير گفت كه مستنصر مصر را دخترى است * فروزنده چون بر فلك اخترى است تو را مىدهد مصر بر سر بخواه * چه گويى بخواهد شه دينپناه چو بشنيد قائم رخش آل شد * زبانش جواب ورا لال شد زمانى به پيش اندر افكند سر * پس آنگه برآورد و گفت اى پسر وكيل منى هرچه دانى بكن * مگو بيش با من از اين در سخن به اكراه و اجبار دختر بداد * هم از گفت بو نصر كند [ ر ] ى نژاد از آنجا روان [ سوى ] سلطان سپاه * عمارى دختر به فرمان شاه نهادند بر استران چون سپهر * به مهد اندرون ماه تابان چو مهر به تبريز بستند عقد نكاح * پديد آمد آنجا فساد از صلاح به رى بود شاه جهان را زفاف * مگو تا توانى سخنها گزاف ز تبريز سلطان چو كاو [ و ] س كى * به كام دل خود روان شد به رى در آن بوموبر شاه داماد شد * به داماديش عالمى شاد شد به هم شاد بودند چندى به كام * شده توسن چرخ سرگشته رام ز ناگاه تاب اندرآمد به تخت * به رى در و با بود آن سال سخت شريفه ز ناگاه بيمار شد * دل شاه پردرد و تيمار شد طبيبان عالم فراز آمدند * ورا روز و شب چارهساز آمدند ورا شربت و داروى بىگزند * نيامد در آن درد دل سودمند چو آن رنج را راه بر مرگ بود * نبد شربت و دادن نوش سود در املاك رى دخت قائم بمرد * جهاندار سلطان به خاكش سپرد بناليد از مرگ بانوى خويش * به ناخن همىكند شه روى و ريش گذشته بد از چارصد شصت و پنج * كه دختر بشد ، ماند سلطان به رنج سرافراز طغرل بگ آن شاه گرد * كه بد مير بر ديلم و ترك و كرد برآنم كه داو [ و ] د بد نام شاه * نبودش پسر چون فرورفت ماه سليمان ز خويشان آن شاه بود * به جان عم خود را هواخواه بود