حكيم زجاجى

885

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به هرجا كه بد ناوكى لشكرى * به رحبه روان شد ز هركشورى عرب چون شد آگاه از آن زر و سيم * ز حى گلاب و ز حى تميم به رحبه نهادند آشفته‌روى * به نزد بساسيرى نامجوى قريش بن بدران ، عقيلىنژاد * بيامد بر آن بوم و برزن چو باد اگر ترك ، اگر ديلم ، ار كرد بود * برفتند نزديك آن مير زود برفتند خيلى ز حى قسير * به نزد بساسيرى شيرگير پياپى همىآمد از مصر مال * به مردم همىداد آن بىهمال هزار اسب ديگر فرستاد مير * براى بساسيرى بىنظير چو او را سپه سخت بسيار شد * ز رحبه روان سوى سنجار شد چو سلطان به بغداد آگاه شد * سراسيمه از طرح ، گمراه شد قتلمش « 1 » ورا با سپاهى گران * فرستاد و در خدمتش مهتران دو لشكر به سنجار باهم رسيد * مدد سوى دشمن دمادم رسيد همىآمد از مصر لشكر بساز * ميان سران رفت رزمى دراز بساسيرى آن مير با دستبرد * عنان را بر اسب تكاور سپرد بزد بر صف خيل سلطان چو باد * قتلمش ورا آتش اندر نهاد چو مرد توانا برآورد دست * به سلطانيان اندرآمد شكست گرفتند آن قوم را در ميان * قوىحال شد لشكر شاميان يكى ز آن سواران سلطان برست * فلك دست آن نامداران ببست عرب بود با لشكر شهريار * چو شد گرم آن آتش كارزار بگشتند با لشكر شام زود * از ايشان برآمد به ناكام دود قريش ابن بدران ز سلطان بگشت * به خون آن زمان چرخ گردان بگشت قتلمش شكسته درون بازگشت * به كوه عراق اندرآمد ز دشت بساسيرى آن روز منصور بود * قتلمش از آن رزم مقهور بود

--> ( 1 ) بساسيرى بعد از فرار به شام در شوال 448 به همراهى نور الدوله دبيس بن مزيد با قتلمش عم سلطان طغرل بيگ ، كه به همراهى قريش بن بدران به جنگ او آمده بود ، نبردى سخت كرد و آنان را بشكست و بر موصل استيلا يافت و در آن‌جا خطبه به نام المستنصر باللّه فاطمى خواند ، صفا ، 2 / 164 .