حكيم زجاجى

682

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بشد بر در مهتران بىنظير * بگفتند با او كه اى تيزوير ورا صبح بردند از اين جايگاه * چو بشنيد آواره شد از پگاه پدر گفت آوخ كه كردند كار * نماند اين زمان نزد ما اختيار عنان سعادت برون شد ز دست * به كار اندرآمد ز هرسو شكست شب چهارشنبه بد اين كار سخت * كه شد كشته آن جعفر شوربخت شده چارم از ماه شوال بود * كه در شهر سامره اين حال بود چهل و هفت بود از دوصد سال بيش * كه آمد سران را چنان حال پيش به چل سال نارفته رفت از جهان * زمين كرد در خاك و خونش نهان شنيدم كه بد اسمر آن شهريار * دو چشمش چو دو نرگس آبدار تنك‌ريش بودى و اندام خشك * دميدى ز خاك درش بوى مشك كنيزك بدى در شبستان شاه * به بالابلند و به چهره چو ماه ز گوينده اين‌گونه دارم به ياد * سخن گفت نتوان دروغ و زياد زن و دخترش بد فزون شش‌هزار * به قد مثل سرو خرامان به بار بر آن هرزنى خادمى داشتى * يكى را ز خود دور نگذاشتى غلامش فزون‌تر بد از سىهزار * يكى روز سختى نيامد به كار تمامت ز شه روى برتافتند * چو از كشتن او خبر يافتند طلب‌كار خونش نشد ز آن يكى * ناستاد نزديك او زيركى به‌جز فتح خاقان كه جان برفشاند * به پاى شهنشاه در ، سر نشاند در آن وقت اين يك سخن كرد ياد * كه بىتو مرا زندگانى مباد نديمى كه عثعث ورا نام بود * در آن مجلسش كار و آرام بود بشد گشته در بوريايى نهان * نگه كن به كردار و كار جهان همى گفت لرزان چو از باد برگ * مرا زندگانى به آيد ز مرگ چو روزش سيه شد ز چرخ كبود * وزيرش ابا حفص بن فضل بود وصيف بدانديش بد حاجبش * بفرمود گشتن به ناواجبش