حكيم زجاجى
860
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به انديشه آن ملك هموار كرد * چنين بايد اى كامران كار كرد ز تركان تهى كرد بغداد را * بگسترد هرجايگه داد را به ايام آن شاه پاكيزهكيش * نبود اندر آن شهر يك حكم بيش چنان توسن چرخ را كرد رام * كه چوبى نزد خواجهاى بر غلام ز بنده چو گشتى خطايى پديد * ببايستى او را به درگه كشيد معزدول داد از او بستدى * زننده چو آتش به چوبش زدى نيارست زن شوى را زشت گفت * همان شوى زن را نزد در نهفت به فرمان او رفتى آن جاى كار * همه كارها كرد همچون نگار سياست بد و عدل ، شمشير و دست * بدين هردو دست بدىها ببست . . . . . . . . . . . كه در شهر بغداد بود * بكشت و برآورد از آن قوم دود به يك دانگ دستى ببريد مير * سخن گفتنش بد به شمشير و تير خليفهنشان بود و سلطانپناه * رعيت همان بد همان بد سپاه خليفه [ چو ] حامى بدى پيش مير * نيارست كس شد بدانديش مير به دانگى نبودى ورا دسترس * ز ملك خودش مال دادى و بس به ايام او دزد و خونى نبود * از او ظلم را جز زبونى « 1 » نبود نكونامى اندوخت « 2 » با ملك و مال * نبودش به دانش نظير و همال فرومرد از او آتش ظلم زود * زمين و زمان گشت خالى ز دود فكنده بدى سيم بر روى راه * در آن كس نكردى « 3 » ز بيمش نگاه رنود و غلامان ساجى تمام * پراكنده گشتند در روم و شام ميان رعيت كرم كرد و داد * هرآن چيز كآمد به دستش بداد ستمكار از آن مير فرسوده بود * رعيت به عدل وى آسوده بود به موصل بد از آل حمدان امير * همى داد مالى به روشنضمير كه تا دست از آن بوم كوتاه كرد * سران را از آن كار آگاه كرد عماد دول شاه شيراز بود * به رويش در كام دل باز بود نبودش يكى پور با دستبرد * كه شايستى آن ملك او را سپرد
--> ( 1 ) جوزنى ( 2 ) اندوه ( 3 ) نكرد