حكيم زجاجى
853
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
سوى عدل يازيد فرزانه دست * همه بندهايش ز حمله ببست خرابى كه مىديد آباد كرد * دل زيردستان همه شاد كرد پس از مدتى مهتر دينپرست * به چشماندر از خود خيالى ببست كه مستكفى او را ندارد به كس * كند قصد جان وى از پيش و پس تصور چنان كرد اندر نهان * معزدول شهريار جهان كه بر ديلمان در ميان سپاه * سوارى سرافراز با نام و جاه نهاده ورا نام روز بهار * بدى بر ز خورشيد ، والاتبار كه او را دهد نامور مهترى * به دو بازگردد همه بهترى به دل در ورا اين تصور نماند * ز غصه دل و ديده در خون نشاند سحرگاه با لشكرى ساخته * بيامد ز دل غصه پرداخته حمايل به گردن درافكنده تيغ * تو گفتى مگر بود بارنده ميغ چو شد پيش مستكفى كامكار * به آيين بپرسيدشان نامدار ملك با دو ديلم نهان گفته بود * ز دل شرم و آزرم را رفته بود چو بنشست آن هردو برخاستند * زبان را به گفتن بياراستند بگفتند با مير آن هردو تن * كه خواهيم رفتن از اين « 1 » انجمن به شيراز نزد امير سترگ * عماد دول نامدار بزرگ به فرمان ببوسيم دست امير * بيازيد دست آن امير خطير به دستش نكردند ميل آن سران * گرفتند پايش كشيد « 2 » از كران نگونش ز تخت اندر آويختند * بر او زخمهاى گران ريختند به خوارى چنان خسروى را ز تخت * كشيدند زير و ببستند سخت يكى را نبد زهره اندر سراى * كه از بيم ديلم بجنبد ز جاى زدندش به مشت و لگد بىشمار * به گردون همى شد از او زينهار سرانجام كارش به ميلى دو چشم * بكردند كور از ره كين و خشم نشد كس ورا ز آن بزرگان شفيع * سپردند زارش به دست مطيع خلافت بدان مير دادند زود * برآمد سرانجام از آن مير دود
--> ( 1 ) از بر ( 2 ) گرفتن پايش كشد