حكيم زجاجى
850
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به گردش چو ديده بدى لشكرى * كه دانست فعل چنان كافرى ز هرنعمتى بىكران پيش برد * نه از عالم از خاصهء خويش برد بر مير زد خيمه و بارگاه * چو نزديك شد متقى « 1 » بىسپاه پياده شد از اسب توزون چو گرد * بر مير ده جا زمين بوس كرد امام جهان را بر خيمه برد * همان دم به دست عذابش سپرد به تيغ پراندوه خيلش كشيد * دو فرسنگ ره رفت و ميلش كشيد ز هجرت شده سيصد و سى و اند * كه بر متقى از وى آمد گزند نبودش فزون عمر از سى و پنج * كه ديد از جهان آن همه درد و رنج ز ميل و بلاسش ( ؟ ) سيه گشته روز * فرومرد آن شمع گيتىفروز چراغ دو چشمش فروكشت باد * چنان روز بد هيچكس را مباد به ميلى كم از پشهاى گشت پيل * سيه مثل شب گشت روزش ز ميل نيرزد جهان اين همه درد و رنج * چه نازى به حكم و چه نازى به گنج چو از متقى پاكتر كس نزيست * بدان هردو چشمش فلك خون گريست دو شش سال بىچشم برجاى بود * ز دست غمش بند برپاى بود چو در گنج رنج آيد ، از حكم باد * چرا بود بايد بدين هردو شاد چو شب ، روز بر متقى تار شد * جهانبين او در سر كار شد سه سال و دو روز اندر آن كار بود * وز آن عاقبت رنج و تيمار بود تو با دهر ريمن كه اهريمن است * چرا دوستى ، كاو تو را دشمن است به اول تو را نوش پيش آورد * به آخر همه زهر و نيش آورد مشو جفت اين زال دستاننماى * كه روزى درآرد سرت زير پاى برون كش از اين دهر دون پاى خويش * به فردوس اعلى ببين جاى خويش به دوزخ بود ديو ناسازگار * به فردوس گيرد فرشته قرار جهان دوزخ است اى خداوند هوش * به دوزخ كجا جاى گيرد سروش به دوزخ ممان اين [ نباشد ] مقام * تو همچون فرشته به جنت خرام امير خراسان در اين سال مرد * گزين احمد نصر با دستبرد
--> ( 1 ) مقتفى