حكيم زجاجى

846

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

از اين دهر مىرفت راضى نبود * تو گويى كشا ( ؟ ) بود راضى نبود نماند آن سرافراز راضى بسى * ز گيتى نرفتست راضى كسى « 1 » تو را نيست از مرگ جاى جواز * چه بندى دل اندر سراى مجاز بگير اى گزين ز اين جهان گوشه‌اى * به دست آر از بهر ره توشه‌اى اگر لقمه و خرقه‌اى يافتى * از اين دهر و بسيار بشتافتى مرو بر پى بيشى اى سرافراز * نمانى در اين دير رنگين دراز اگر ملك عالم سراسر تو راست * تن نازكت عاقبت خاك راست چو رفتى كست همدم و خويش نيست * مقام تو از چا [ ر ] گز بيش نيست گزى چند كرباس و آن هرز جاى * جز اين نيست بخش از سپنجىسراى هرآن كس كه باشد ز پيوند تو * برادر ، زن و پاك فرزند تو چو آيند با تو نشيب و فراز * همه از لب گور گردند باز اگر چند باشند خويشان بسى * نيايند با تو از ايشان كسى « 2 » اگر نيك اگر بد بود كار تو * تو تنها بمانى و كردار تو نباشد جز از خوى تو همنشين * اگر نيك‌خويى و اگر بدجبين به دوزخ بماند هميشه شقى * رود در بهشت برين متقى مدت خلافت متقى سه سال و دو روز چو راضى بشد متقى « 3 » مير گشت * به راى و به دانش جهانگير گشت خلافت ورا بد سه سال و دو روز * اگر عاقلى چشم دل برفروز براهيم بن مقتدر نام اوست * ره عدل مىرفت آن علم‌دوست بهشت شريعت از او حور يافت * چراغ طريقت از او نور يافت منوردرون بود و باريك‌بين * هنرپرور و عارف نازنين كرم قالبى بود و جان دست او * از اين‌روى بد آسمان پست او وفا و سخا ز او برآورد سر * عنا و شقا ز او فروبرد بر

--> ( 1 ) بسى ( 2 ) يكى ( 3 ) مقتفى