حكيم زجاجى

841

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

خبر نيست ز آن رقعه جان مرا * نه آگاهى از وى زبان مرا مگر ابن مقله نبشت اين به راز * زبان تو بر ما از آن شد دراز نبود اين نبشتن به فرمان من * برو بر سر اهل ديوان من از آن جايگه كشف اين كار كن * خرد با دل خويشتن يار كن برون رفت بجكم چو شير ژيان * كمر بسته از كين دل بر ميان ز فرزند مقله به دل داشت كين * روان شد [ پى ] خان آن بىقرين ز فرزند مقله برآورد گرد * ببريد دست سرافرازمرد همى كرد فرياد و مىگفت زار * كه دستى كه صد مصحف نامدار نبشتست آن را بريدند پست * به گيتى از آن دست نايد به دست همان دست مردى كه پيش سه مير * نبشتست فرمان و بوده « 1 » وزير ببرند چون دست دزدان روم * تفو باد بر اختر و بخت شوم همان است اين ابن مقله وزير * كه خطى نبشتى به غايت خطير خريدند سطرى از آن خط خوب * بزرگان بادانش و بى . . . . . . . . . . . . بهاى يكى سطر اندر نگر * همىداد هريك دو دينار زر پس از ابن مقله كه رنجور شد * على بن عيساش دستور شد يكى مير با راى و تدبير بود * چو خورشيد رخشان جهانگير بود به علم و به عقل و به فضل و به راى * نبد مثلش اندر سپنجىسراى كرامات او برشمارم به تو * دل‌وجان و تن برگمارم به تو يكى روز دلتنگ بد نامور * ورا نايبى « 2 » بد درآمد ز در ورا ديد مقبوض « 3 » [ و ] دلتنگ سخت * بپرسيد كاى سرور نيك‌بخت چرايى چنين تنگدل بازگوى * به دو گفت فرزانهء نامجوى كه امروز آمد به پيشم خبر * كه قيصر شد از دست غم پىسپر بمرد و پسر گشت كشورخداى * نه فرهنگ دارد ، نه عقل و نه راى مسلمان در آن بوم‌وبر بىمر است * كه در دست آن ظالم كافر است دهد مؤمنان را بنفرين عذاب * نماند كه آيند نزديك آب

--> ( 1 ) برده ( 2 ) نامى ( 3 ) مقبوس