حكيم زجاجى
814
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به غارت ببردند رخت رسول * زمان و زمين گشت پرشر و شور خرابى پذيرفت آن بوموبر * عقاب بلا باز « 1 » گسترد پر خبر شد به بغداد از آن كار زود * كه شد شام از اعرابيان پر ز دود دل مكتفى شد از آن دردمند * بناليد از جور چرخ بلند يكى مير بد ترك ، ديلم به نام * بر خويش « 2 » خواندش امير همام ورا داد كوس و سپاه و علم * فرستاد او را برون از حرم سوى شام شد ديلمى همچو باد * سپه برد بر دشمن ديوزاد به رصافه بد ديلمى را قرار * عرب را خبر شد از آن مرد كار برفتند بر ديلمى ناگهان * گرفتند بر گرد او گمرهان به يكديگران اندر آويختند * به خاك اندرون خون همى ريختند چو از باد پيكار برخاست گرد * بكشتند آن ديلمى را به درد گرفتند رصافه را در ميان * بكشتند بىمر از آن شاميان به تاراج دادند آن بوموبر * سراسيمه شد مكتفى ز آن خبر شدند اهل اعراب تند « 3 » و دلير * چو روباه بودند گشتند شير وز آنجا برفتند تا اندرون * براندند هر جاى درياى خون به هرجا ز ظلم آتش افروختند * چو نى ، خلق را زار مىسوختند به روز و به شب تخم بد كاشتند * جهان را پرآشوب مىداشتند به غارت كشيدند هر جاى دست * از ايشان به جان هيچ بومى نرست دمشق و حلب را گرفتند نيز * همه روستا را برفتند تيز زن و كودكان « 4 » را ببردند اسير * زمين ناله مىكرد ، گردون نفير برون آمد از كوفه زكرويه باز * همه كار عباسيان شد ز ساز بشد تا در كعبه آن بدنشان * به دنبال او خيل مردمكشان ميان بسته بر قتل و تاراج را * در آن ره فروداد حجاج را به جا زنده ز آن حاجيان كس نماند * چو سيلاب درياى پرخون براند نبد رحمى از مؤمنان بر دلش * سرشته ز بد بود يكسر گلش
--> ( 1 ) باد ( 2 ) خويشتن ( 3 ) نقد ( 4 ) زوكندكان